محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

22

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

* ( الغناء فناء القلب . ) * داود گفت : آن چيست سختتر از سنگ ؟ سليمان گفت : دل كافر سختتر از سنگ . داود گفت : آن چيست گرمتر از آتش ؟ سليمان گفت : حرص فرزندان آدم و حوّا گرمتر از آتش . داود گفتا : آن چيست بزرگتر و گرانترين از كوه ؟ سليمان گفت : بهتانى كه بر بىگناهى بگويند گرانتر از كوه و بزرگتر . داود گفت : آن چيست سردتر از زمهرير ؟ سليمان گفت : نوميد شدن از رحمت خداى سردتر است از زمهرير . و همچنان كارى كه بر آن دل نهاده باشى و از آن بازمانى سردتر است از زمهرير . داود گفتا : بدين جهان اندر آبادانى بيشتر است يا ويرانى ؟ سليمان گفت : ويرانى بيشتر است از بهر آنكه هر چه ويران است خود ويران است ، [ b 4 ] و هر چه آبادان است ويران گردد . داود گفتا : بدين جهان اندر مرده بيشتر است يا زنده ؟ سليمان گفتا : مرده بيشتر است از بهر آنكه هر چه مرده است خود مرده است ، و هر چه زنده است بميرد . داود گفتا : اندر اين جهان مرد بيشتر است يا زن ؟ سليمان گفت : بيشتر زن [ است ] از بهر آنكه هر كه زن است خود زن است ، و هر مرد كه فرمان زن برد هم زن است . اين بيست مسأله بود كه داود عليه السّلام از همه فرزندان خود اندر خواست و كس جواب نداد مگر سليمان عليه السّلام . و جبرئيل گفت مر داود را تا انگشترى مملكت به دو داد و او را خليفت خويش كرد در حال زندگى و مردگى . و پس از مرگ داود خداى تعالى سليمان را پيغمبرى داد و خلق را همه از جن و انس و وحش و طير را مسخّر او كرد و مملكت جهان با پيغامبرى او را داد . و چون بمرد ديوان بيامدند و او را گورى ساختند به ميان هفت دريا اندر ، و جايگاهى به سنگ اندر بكندند ، و هيچ آدمى را آنجا راه نبود مگر ديوان . او را همچنان با آن تخت و با آن انگشترى به با شست داشت اندر آنجا بردند و بدان گور اندر كردند و هيچكس آنجا نتوانست رفتن مگر بلوقيا و عفان . و بلوقيا بيرون آمد و بگريخت ، و عفان هم آنجا اندر بسوخت . پس پيغمبر عليه السّلام اين بيست و هشت مسأله را جواب كرد . پس كافران همه مر آن جهودان را گفتند شما چه گوييد ؟ گفتند به تورات اندر همچنين است . پس اهل