محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
59
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
خبر فريفتن ابليس آدم را به زمين هندوستان و مكر و حيلت بر فرزندان و شريك شدن بر فرزندان آدم عليه السّلام پس چون ابليس با خداى عزّ و جلّ مناجات كرد و خداى او را امر زندگانى بداد ، بر آن ايستاد كه آدم و فرزندانش را از راه ببرد . نخست بر آدم آمد و با او دوستى گرفت و او را گفت : اى آدم ! خداى عزّ و جلّ از بهر تو مرا از رحمت نوميد كرد و ملك از من بستد و ترا داد و من اكنون با تو دوستى گيرم و ترا خدمت كنم ، و با آدم به يك جاى همى بود به زمين هندوستان . آدم گفت يك راه كه مرا به زمين با وى زندگانى بايد كردن ، بارى با وى مدارا كنم بهتر بود . پس نخستين چيزى كه آدم را بفريفت آن بود كه آدم [ را ] از حوّا هر فرزند كه آمدى يك سال بزيستى و پس به مردى . چون [ a 13 ] حوّا به چهارم پسر بار گرفت آدم را گفت : اى آدم ! من سخت غمگينم از بهر فرزندان تو كه هيچكدام مىنزيد . آدم گفت : حكم خداى را است و مرگ و زندگانى نزد خداى است عزّ و جلّ . گفت : مرا به دل ايدون همى آيد و چنان فال زنم كه اين فرزند كه به شكم حوّا اندر است نيكو روى آيد و درست دست و پاى ، و زندگانى وى دراز بود . گفت : اميد دارم از خداى عزّ و جلّ . ابليس گفت : اگر چنين آيد و پسر آيد مرا بخشى ؟ گفت : بخشم . گفت : او را بندهء من خوانى ؟ گفت : خوانم . و ابليس را نام الحرث بود . گفت : او را نام عبد الحرث كنى ؟ گفت : كنم . پس حوّا پسرى بزاد نيكو روى و درست اندام . ابليس گفت : اى آدم ! نبينى كه اين