مؤلف مجهول

45

تاريخ سيستان

( قصهء قيدار الملك بن اسماعيل اندر حديث نور مصطفا عليه السلم ) قيدار پادشاه بود و او را هفت خصلت بود كه هيچ پادشا را نبود صيد كردن كه هر چه بديدى خواستى بكمند گرفتى و خواستى مكابره [ 1 ] ، و تير انداختى كه هرگز يك چوبه تير خطا نكردى ، سديگر [ 2 ] چنان سوار هرگز نبود ، و چهارم بقوّت او هيچ كس از آدمى نبود و پنجم بدلاورى او هيچ مرد نبود و ششم بسخاوت او نبود و هفتم كسى را قوّت زنان داشتن چون او را نبود ، دويست دختر بزنى كرد از ولد اسحاق عليه السلم كه مگر آن نور بيكى پيوسته گردد ، نگشت ، و دويست سال او را عمر بر آمد كه هيچ فرزند نيامد ، آخر روزى بصيد رفت و از آنجا باز گشت ، و حوش و طيور و سباع ديد به يك جا جمع شده او را عجب آمد ، بيك آواز او را گفتند بزبانهاء فصيح بسخن آدمى كه چرا انديشهء نور محمّد مصطفا عليه السلم ندارى ، [ و ] وديعة [ و ] وصيّت كه پذيرفتهء تمام نكنى و چند عمر گذاشتى ببازى مشغول گشته ، قيدار به خانه شد غمگين و سوگند خورد كه طعام و شراب نخورم تا ايزد تعالى مرا پيدا گرداند كه چه بايد كرد ، پس چند روز بر آمد و هيچ نخورد ، اندر ميان هامونى نماز همى كرد ، كه فريشتهء همچو آدمى نيكو روى با لباس از هوا آمد و به دو سلام كرد ، و قيدار سلام جواب داد ، پس فريشته او را گفت يا قيدار چندين مملكت و شهرها راندى [ 3 ] و بشهوات و لذّات دنيا مشغول بودى ، وقت نيامد كه عهد را تمام كنى و نور محمّد مصطفا را ادا كنى ؟ و بدانك آن اندر ولد اسحق نخواهد بود ، اما اكنون ببايد رفت و خداى را تعالى و تقدّس قربانى كنى و از او در خواهى تا ترا پيدا گرداند ، اين بگفت و همچنان بر آسمان بر شد ، قيدار اندر وقت بدان جايگاه شد كه اسماعيل را مولود بود ، هفتصد كبش اقرن [ 4 ] از كباش ابراهيم عليه السلم قربان كرد

--> [ 1 ] مكابره بطور غلبه - كابره غالبه ( منجد ) - يعنى اگر خواستى صيد را بكمند گرفتى و اگر خواستى به زور بازو . [ 2 ] يعنى سوّم از هفت خصلت و همه جا با اين املا بدون هاء نوشته و گاهى « سديگر » بمعنى سوم يا سومين در حالتى كه مضاف است آمده مثل روز سديگر و سال سديگر . [ 3 ] شهر راندن و مملكت راندن در اين كتاب مكرر آمده ، بمعنى مجازى از قبيل كام راندن . [ 4 ] اقرن ما له قرنان ( منجد ) .