مؤلف مجهول

270

تاريخ سيستان

( شعر ) بر آب گرم در ماندست پايم * چو در زفرين در انگشت از هر ديگر ، روزى يعقوب به نماز آدينه همى آمد ، از هر اندر پيش برسم خدمت همى [ شد ] ، يكى روستائى از هر را سلام كرد دو پاى بىشلوار و پوستينى روستائى از پس گردن و از قرابتان او بود ، حديثها همى پرسيد از وى ، باز گفت ترا دشوار باشد دويدن ، از پس من برنشين تا ترا آسانتر باشد ، روستائى برنشست . يعقوب بديد راه بگردانيد ، و از هر همچنان به نماز شد ، چون باز گشتند گفت اى امير همه هنرى ، اما اين حسد در تو موجود نبود [ 1 ] كه من اندر موكب تو صد هزار سوار و ده هزار غلام مىبتوانم ديد ، تو مرا بر يورى [ 2 ] نيارستى ديد تا راه بگردانيدى ، يعقوب بسيار بخنديد هر چند عادت او نبود خنده كردن . ديگر ، كه روزى از شكار همى آمد ، پيرزنى ديد و چيزى اندر بغل گرفته ، گفتا زالا چه دارى ؟ گفت نكانك و پژند [ 3 ] ، گفت بيار . پيش او اندر نهاد ، اسب بداشت

--> [ 1 ] دانشمند محترم آقاى دهخدا در اينجاى نسخه حاشيه‌اى نوشته‌اند : « مزاحيست كه هم امروز معمول است : همه هنرى داشتيد . همهء هنرهاى شما را ميدانستيم حالا دروغ گفتن هم مزيد شده . و از هنر عيب اراده كنند » [ 2 ] كذا بى نقطه - و ظاهرا « بزيورى » باشد و زيور بمعنى زينت و ساز و برگى است كه به اشخاص و اسب و ساير چيزها بندند و خنگزيور - كه برهان بمعنى اسب ابلق گرفته و معلومست خنگبور را كه در بعضى فرهنگها بمعنى اسب ابلق آمده خنگزيور خوانده - به نظر حقير بمعنى زيور اسب است و اين معنى از شعر مسعود بر مىآيد كه گويد : آن لعبت كشمير و سر و كشمر * چون ماه دو هفته در آمد از در با زيور گردان كارزارى * با مركب تازى و خنگزيور و ظاهرا در اينجا مراد گوينده اينست كه تو مرا با يك زيور و آرايش كه بر اسب نهاده‌ام نتوانستى ديد ( ؟ ) [ 3 ] نكانك به نظر نگارنده نرسيد ولى معلومست نوعى از خوردنى است - پژند بفتح اول بقول برهان نوعى از برغست باشد و آن سبزى صحرائى است كه در آش كنند - عسجدى گويد : نه هم قيمت لعل باشد بلور * نه همرنگ گلنار باشد پژند