مؤلف مجهول

231

تاريخ سيستان

بگفت بلشگرگاه مگرو [ 1 ] رسيده بود كه ايشان بمكر آمده‌اند ، همگان را فرمود تا بكشتند ، و آنجا ببود ، و رسولان فرستادند از تركستان و هند و سند و چين و ما چين و زنگ و روم و شام و يمن همه قصد اوى كرده بود [ ند ] بنامها و هديها و طاعت و فرمان او را [ پذيرفته ] آنجا قيام كرد تا همه فرا رسيدند و نامها و خلعتها بداد و باز گردانيد و همه جهان اندر فرمان او شدند و او را ملك الدّنيا خواندند ، و [ ابو ] احمد الموفق خبر شنيد ازين كه چنين حالها بود و مردمان جهان دل به دو اندر بستند ز آنچه او عادل بود و بهر جاى كه روى كرد كسى برو بر نيامد ، سوى يعقوب نامه كرد كه فضل كند و بيايد تا ديدارى كنند ، و جهان به تو سپاريم ، تا تو جهان بان باشى ، كه همه جهان متابع تو شدند و ما آنچه فرمان دهى بر آن جمله برويم ، و بدانى كه ما بخطبه بسنده كرده‌ايم ، كه ما از اهل بيت مصطفى [ ئيم ] و تو همى قوّت دين او كنى ، و بدار الكفر ترا غزات بسيار بودست ، بهند اندر بشدى با سرانديب باقصاء درياء محيط ، و بچين و ما چين اندر آمدى ، و بتركستان بيرون آمدى و بروم [ 2 ] و تركستان بيرون آمدى ، و بر كفار جهان به همه جاى اثر تيغ تو پيداست ، حق تو بر همه اسلام واجب گشت ، و ما فرمان بدان داده‌ايم تا ترا بحرمين همى خطبه كنند كه چنين آثار خيرست [ ترا ] اندر عالم و كسى را اندر اسلام پس از ابو بكر و عمر آن آثار خير و عدل نبودست كاندر روزگار تو بود ، اكنون ما و همه مسلمانان معين توئيم ، تا جهان همه بر دست تو بيك دين كه آن دين اسلامست باز گردد [ 3 ] . و يعقوب برفت ، و المعتمد على الله از بغداد بيرون آمد

--> [ 1 ] كذا . . . ؟ كه بلشكرگاه بيكروز ( ؟ ) [ 2 ] ظاهرا اين جمله : و تركستان الخ . زايدست . [ 3 ] در هيچيك از تواريخ اين معنى از نامه و پيام ابو احمد الموفق بيعقوب بدين صورت ذكر نشده . ليكن عظماء مورخين اقرار دارند كه از روز حركت يعقوب ليث از فارس به قصد اهواز و بغداد تا روزى كه جنگ در گرفت بدير العاقول مكاتبات و مراسلات بين موفق وليعهد معتمد و يعقوب در كار بود . و ابن خلكان ( طبع مصر ج 2 ص 470 ) چنين گويد : « پس از آنكه يعقوب از اهواز به قصد واسط جنبش كرد همهء موالى بنى العباس در سامرا بخليفه و موفق سوء ظن بردند و گفتند كه مگر تبانى و مواضعتى در بين هست كه يعقوب از اقصاى بلاد بدون معين بر خيزد و لشگرها بردارد و با اين چيزگى ببغداد روى نهد و خليفه همه بمدارا و سكونت روز بگذارند و اين حديث در سامرا دراز شد و گفتگوى برخاست و خليفه بر اثر اين گفتگوها برد و قضيب رسول ( ص ) را بيرون آورد و يعقوب را لعن كرد و لشگر بر گرفت و خود بتن خويش بمدافعه قيام كرد . . . الخ » - هم ابن خلكان گويد كه : « بعد از جنگ و شكست يعقوب ليث ابو الساج مر او را گفت اين لشكر كشى تو از خبرگى نبود و خبطهاى او را بر شمرد و يعقوب پاسخ داد كه من گمان نداشتم جنگى روى دهد و شك نبود كه اگر خيال جنگ داشتم فاتح مىشدم من گمان كردم اين كار برسل و رسائل و اصلاح بر گذار مىشود ولى از ناگاه بجنگ مبادرت كردند و ناچار آنچه توانستم كردم و چنين تقدير بود . . الخ » و ازين امارات و اشارات پيداست كه نگارش مورخ محلى ما چندان از حقيقت دور نيست و يعقوب را فريب داده‌اند !