مؤلف مجهول
158
تاريخ سيستان
پس حمزه مردمان سواد سيستان را همه بخواند و بگفت يك درم خراج و مال بيش [ 1 ] بسلطان مدهيد چون شما را نگاه نتواند داشت و من از شما هيچ نخواهم و نستانم كه من بر يك جاى نخواهم نشست ، وزان روز تا اين روز ببغداد بيش از سيستان دخل و جمل [ 2 ] نرسيد ، آخر بر آن جمله اتفاق افتاد و مردمان قصبه بر ولايت امير المؤمنين رشيد بودند و خطبه همى كردند ، و هنوز آن خطبهء بنى العباس بر جاى است ، اما مال منقطع گشت ، باز اين بزرگان سيستان كه با عيسى بن على سوى على بن عيسى رفته بودند اندر خواستند تا حفص بن عمر را صرف [ 3 ] كرد كه او عاجز بود و سيف بن عثمان الطَّارابى را بر نماز و حرب بسيستان فرستاد و حضين بن محمد القوسى را بر خراج ، و اندر آمدند در محرّم سنهء ست و ثمانين و مائه . آمدن سيف بن [ 4 ] عثمان الطارابي و حضين بن محمد القوسى بسيستان و حفص بن تركه را بگرفتند و بند بر نهادند و ياران او را باز داشتند و حبيب ابن تركه صاحب شرط حفص بود و بدر طعام [ 5 ] بود كس فرستادند و بياوردند و بازداشتند
--> [ 1 ] مراد حمزه آنست كه ابدا ماليات ندهند و گويا معنى بيش در اينجا ( ديگر ) است و دو سطر بعد هم اين معنى ديده مىشود . [ 2 ] كذا . . . و ظاهرا ( حمل ) بمعنى خراج و ماليات جنسى از كالا و متاع و برده و غيره . [ 3 ] صرف كرد يعنى عزل كرد - قبلا هم اين لغت استعمال شده است . [ 4 ] در اصل ( سفيان عثمان ) بود . [ 5 ] در طعام ، يكى از دروازه هاى شهر زرنج بوده است . و محمد بن وصيف شاعر يعقوب گويد : در آكار تن او سر او باب طعام . . اصطخرى گويد : شهر بزرگ سيستان را زرنج نامند و زرنج را شارستانى است و ربضى و شارستان را حصنى و خندقى است و ربض را نيز با روئى است . . . شارستان زرنج را پنج دروازه است يكى در جديد ديگر در عتيق كه از آن دو دروازه بسوى فارس بيرون شوند و به يكديگر نزديكاند و در سوم در كركويه است كه از آن بخراسان بيرون شوند چارم در نيشك است كه از آن به بست روند و در پنجم به در طعام معروفست كه از آن بروستاها بروند و معمورترين اين دروازها همانا در طعام است و اين درها همه از آهن است و ربض زرنج را سيزده در است از آن جمله باب مينا ( ميتا ) بسوى فارس پس از آن باب جرجان سپس باب شيرك بعد از آن باب شتاراق ( شتاراو ) پس از آن باب شعيب پس نوخيك ( نوخيرك ) پس الكان [ انكار - الكار - ظ : آكار چه در اين كتاب ( در آكارا ) آمده چنان كه در شعر محمد وصيف آمد . در آكار تن او سر او باب طعام ] پس باب نيشك . پس باب كركويه . پس باب استريس [ و ظاهرا بايد ( اسپريس ) باشد بمعنى ميدان اسب دوانى ] پس باب غنجره - پس باب بارستان سپس باب روذگران ( رويكران ) . . . ( مسالك الممالك اصطخرى چاپ ليدن صفحه 239 - 241 ) .