مؤلف مجهول
117
تاريخ سيستان
از هر دو گروه و عبد الرحمن اشعث بهزيمت شد ، و ياران او بيشتر اسير شدند ، و يكى از آن اسيران يزيد بن طلحة بن عبد الله الطلحات [ 1 ] بود و ديگر نصر بن انس بن مالك ، و عبيد [ 2 ] الله بن فضالة الزهرانى و همچنين بزرگان از اهل علم [ 3 ] ، آن اسيران را سوى يزيد مهلَّب فرستاد بمرو ، و يزيد ايشان را اندر سر [ 4 ] بنواخت و بسيار چيز داد و جامه داد ، و عبد الرحمن اشعث به زابلستان شد بزينهار زنبيل ، خبر سوى حجاج رسيد ، حجاج عمارة بن تميم القيسى [ 5 ] را برسولى فرستاد سوى زنبيل و بيامد با زنبيل خلوت كرد و عهدها فرستاده بود او را كه نيز اندر ولايت تو لشگر من نيايد و از تو مال نخواهم و ميان ما دوستى و صلح باشد بر آن جمله كه عبد الرّحمن اشعث را و فلامى [ 6 ] را از ياران وى سوى من فرستى ، پس عبد الرحمن را زنبيل بند [ كرد ] و آن مرد را ، و بندى بياورد و يك حلقه بر پاى عبد الرحمن نهاده بود و يكى بر پاى آن مرد ، برپاى [ 7 ] بودند ، عبد الرحمن گفت من حاقنم بكنار بام بايد شد [ ن ] ، هر دو بكنار بام شدند [ 8 ] ، عبد الرحمن خويشتن را از بام فرو فكند ، هر دو بيفتادند و جان بدادند و نام يار عبد الرحمن ابو العنبر [ 9 ] ، بود ، و عمارة بن تميم سر هر دو باز كرد و سوى حجاج فرستاد ، و اين
--> [ 1 ] كامل : عبد الرحمن بن طلحه ( 4 ص 187 ) و اين همان حربى است كه بقول ابن اثير در حدود هرات بين يزيد مهلب و عبد الرحمن بن العباس رويداده است . [ 2 ] كامل : عبد الله . [ 3 ] كامل گويد : « پسر محمد اشعث از هراة بنزديك رتبيل رفت و عبد الرحمن بن العباس الهاشمى كه از ياران او بود با بيشترين سپاه در حدود هراة بماندند و با يزيد مهلب حرب كردند و سپاه عبد الرحمن ابن العباس شكست خوردند و محمد بن سعد وقاص و عمر بن موسى و عباس بن الأسود و هلقام بن نعيم و فيروز حصين و عبد الرحمن بن طلحه و عبد الله بن فضالة الزهرانى و . . . اسير شدند . ( كامل : ج 4 ص 187 ) . [ 4 ] كذا . . . و ظ : سرّ ، يعنى : در نهان . [ 5 ] كامل و طبرى ( اللخمى ) ج 4 ص 192 . قيس ابو قبيلة من مضر و لخم حى من اليمن ( صحاح ) [ 6 ] كذا . . . و ظ : فلانى . [ 7 ] كذا . . و ظاهرا ( بر بام ) . [ 8 ] اصل : بايد شدن . [ 9 ] در تواريخ معتبره ذكرى از نام اين شخص كه با عبد الرحمن بند بوده و با وى از بام افتاده نيست ، بلاذرى گويد : كسى كه نگاهبان عبد الرحمن بود و سر زنجير او را به خود بسته بود با او افتاد ( ص 407 ) .