مؤلف مجهول

68

تاريخ سيستان

بگذاشتند و به آسمان برشدند ، و اگر خواهى ترا نمايم كه بكدامين جاى به آسمان اندر شدند ، حليمه گفتا او را برگرفتم و بياوردم به بنى سعد و مردمان خبر شنيده بودند ، گفتند او را بنزديك فلان كاهن بايد برد تا او را معالجت كند . پيغامبر صلَّى الله عليه گفت مرا هيچ معالجت به كار نيست كه تن و دل و خرد من درستست به حمد الله تعالى ، آخر مردمان گفتند اين كار برو جنّيان كرده‌اند ، او گفت سبحان الله مرا هيچ نيست من به كار خويش به از شما دانم ، آخر مرا صبر نبود تا او را برگرفتم و بنزديك كاهن بردم و خواستم كه قصّه باز گويم ، كاهن گفت بگذار تا اين غلام خود گويد روى بر او كرد و گفت اى غلام بر گوى ، محمد مصطفا عليه السّلم قصّه از اول تا آخر بر گفت ، كاهن به دو قدم بر جست ، ترسيده ، و او را بر گرفت و بانگ كرد : يا آل العرب ! يا آل العرب ! بكشيد كه بزرگ شرّى نزديك شد بسبب اين غلام بر شما كه اگر ببلاغ [ 1 ] رسد بتان شما بشكند و دين شما ناچيز كند و شما را بىخداى خواند كه شما او را نشناسيد ! حليمه گفت چون من ازو اين بشنيدم گفتم تو كيستى ! خويشتن را طلب تا ترا كشد ، كه من محمّد را نكشم و اگر دانستمى كه چنين چيز بينم و شنوم او را اينجا نياوردمى ، پس او را به خانه آوردم و چون ببنى سعد او را اندر آوردم همه مردم بنى سعد گفتند كه بوى مشك همى آيد ازين چنان كه به همه خانه برشدست ، بزرگوار فرزندى ! و هر روز دو نور ديدمى كه از هوا اندر آمدى و بجامهء وى ناپديد گشتى ، چون حال چنين بود مردمان گفتند او را باز عبد المطلب بر كه نباشد كه حالى باشد تا بارى تو از عهدهء او بيرون آمده باشى ، او را برگرفتم و رفتم چون بصحرا بيرون آمدم منادى از هوا بانك كرد كه هنيئا لك يا بطحاء مكّه كه نور و دين به تو باز آمد و بهاء و كمال به تو رسيد و از بديها پاك گشتى و از خرابى [ 2 ] رستى ، تا ابد آباد ماندى ، و من بر خر خويشتن بر نشستم و او را اندر پيش [ داشتم ] ، تا بباب اعظم مكّه برسيدم و آنجا جماعتى نشسته بودند من فرود آمدم و او را بنهادم گفتم تا كارك [ 3 ] خويش ساخته كنم ، صعب آوازى آمد نگاه كردم او را نديدم ، من اندر ماندم ،

--> [ 1 ] كذا . . . يعنى بلوغ . [ 2 ] در اصل « باك رستى » روى پاك خط خورده است . [ 3 ] كارك ، مخفف كار .