مؤلف مجهول

62

تاريخ سيستان

كردم بر زمين ساجد بود و انگشت به هوا بر گرفته بتضرّع ، ابرى سپيد از هوا اندر آمد و او را برگرفت و آواز همى آمد كه محمد را ( ع ) بشرق و غرب بريد و بدرياها تا نام و نعت و صورت او بدانند و بگويند كه او ماحى است كه شرك و كفر همه به دو محو گشت ، ديرگاه بر نيامد تا ديدم كه بياوردند او را درباره جل [ 1 ] بصوف سپيدتر از حرير و همه چيزى وزير او اندر پارهء حرير سبز و بدان سه بند از لؤلوء تر بربسته و سه كليد هم از لؤلوء بر آن [ سه نوشته ] مفتاح النّصرة و مفتاح الشّريعه و مفتاح النّبوّة ، باز اندر وقت ابرى ديگر آمد از آن مهتر ، از آنجا آواز اسبان و آواز مرغان و سخن گفتن مردمان همى آمد ، باز يك ساعت او را از من غايب كردند و آواز شنيدم كه بگردانيد محمّد را عليه السّلم بر مشرق و مغرب بر مواليد انبياء عليه السّلم و بر ارواح جنّ و انس و طيور و سباع و حيوان كه ويرا عطا كردم صفوت آدم و رقة نوح و [ 2 ] يعقوب و صوت داود و صبر ايوب و زهد يحيى و كرم عيسى ( ع ) ، بردند و بساعت آوردند يكى حرير سبز ديگر به دو اندر پيچيده و آواز دادند كه بخ بخ محمّد را كه همه عالم اندر دست وى كرده شد تا زان سه مرد كه اندر هوا ديده بودم با ابريق و طشت و آن آب خوشبوىتر از مشك ، پيش آمدند و او را بر گرفتند و بشستند و يكى آمد و انگشترى بدست كه چون خورشيد همى تافت ، او را هفت بار بشستند و بدان خاتم ميان كتف او مهر كردند و گفتند ، اينست قبلهء محمّد صلَّى الله عليه ، و او را بميان حرير اندر كردند و از مشك يكى حبل بود بدان محكم ببستند و يكى او را از آن [ سه ] زمانى بميان پرّ خويش بداشت و ابن عبّاس چنين گويد كه او رضوان بود خازن الجنان و اندر گوش او سخنان گفت و ميان دو چشم او بوسه داد ، باز گفت يا محمّد بشارت ترا كه هيچ پيامبر را علمى نبود الَّا ترا داده شد و علم خاص تو زيادت آن ، كليد نصرت با تست كه هيچكس نام تو نشنود كه نه ترسان گردد ، باز يكى مرد ديدم كه لب بر لب او نهاد و چيزى به دو تسليم همى كرد چنان كه كبوتر بچه را دانه دهد ، و محمّد همى گفت زدنى زدنى و بدست سوى آسمان

--> [ 1 ] ظ : يعنى دربارهء جل پيچيده ، و گويا لفظ ( جل ) بضم اول در زمان تأليف اين كتاب بمعنى مطلق پوشش بوده از هر جنس نسج و براى هر جنس از آدمى يا غير آن و بعدها معنى خاصى يافته است . [ 2 ] كذا ؟ ظاهرا كلمهء افتاده است .