السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )

330

تفسير الميزان ( فارسي )

ليكن ، معنايى كه گذشت روشنتر است . و بعضى « 1 » ديگر گفته‌اند : قاريان قرآنند ، كه آن را مىنويسند و مىخوانند ، كه خواننده محترم به نادرستى آن واقف است . بحث روايتى در مجمع البيان است كه بعضى گفته‌اند : اين آيات در باره عبد اللَّه ابن ام مكتوم فرزند شريح بن مالك بن ربيعه فهرى يكى از بنى عامر بن لوى نازل شده . و جريان چنين بوده كه : وى روزى بر رسول خدا ( ص ) وارد شد ، در حالى كه آن جناب با عتبة بن ربيعه و ابو جهل بن هشام و عباس بن عبد المطلب و ابى و امية بن خلف جلسه كرده بود ، و ايشان را به دين توحيد دعوت مىكرد ، به اميد اينكه اسلام بياورند ، ابن ام مكتوم عرضه داشت : يا رسول اللَّه ( ص ) از قرآن برايم بخوان تا حفظ كنم ، و ( چون نابينا بود ) مكرر آن جناب را صدا مىزد ، و متوجه نبود كه آن جناب با آن چند نفر مشغول صحبت است ، و تكرار او باعث شد كه كراهت و ناراحتى در سيماى آن جناب هويدا گرديد ، چون ابن ام مكتوم مرتب كلام آن جناب را قطع مىكرد ، و رسول خدا ( ص ) در دل خود فكر مىكرد كه حالا اين چند نفر كه از بزرگان قريشند ، مىگويند پيروان او همه از قبيل ابن ام مكتوم يا كورند و يا برده‌اند ، لذا از او روى بگردانيد ، و رو به آن صناديد كرد ، در اينجا بود كه اين آيات در عتاب و سرزنش آن جناب نازل شد . و از آن به بعد رسول خدا ( ص ) همواره ابن ام مكتوم را احترام مىكرد ، هر وقت به او بر مىخورد مىفرمود : مرحبا به كسى كه خداى تعالى به خاطر او مرا عتاب فرمود ، و آن گاه مىپرسيد : آيا كار و حاجتى دارى ؟ و دو نوبت او را در مدينه جانشين خود كرد و خود به جنگ رفت « 2 » . مؤلف : سيوطى در تفسير الدر المنثور اين قصه را از عايشه و انس و ابن عباس - البته با مختصر اختلافى - نقل كرده « 3 » ، و آنچه صاحب مجمع البيان نقل كرده خلاصه اى از آن روايات

--> ( 1 ) تفسير روح المعانى ، ج 30 ، ص 42 . ( 2 ) مجمع البيان ، ج 10 ، ص 437 . ( 3 ) الدر المنثور ، ج 6 ، ص 314 و 315 .