السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
95
تفسير الميزان ( فارسي )
دو در كتاب دلائل خود از طريق مسروق از ابن مسعود روايت كردهاند كه گفت : در عهد رسول خدا ( ص ) قرص قمر دو نيم شد ، و قريش گفتند : اين سحر ابن ابى كبشه بود ، آن گاه به يكديگر گفتند : منتظر باشيم تا مسافران از خارج بيايند ، ببينيم آيا آنها هم اين جريان را ديدهاند يا نه ، چون محمد نمىتواند تمام مردم عالم را سحر كند ، مسافران يكى پس از ديگرى از راه رسيدند ، و قريش جريان را از ايشان پرسيدند ، گفتند : آرى ما هم ديديم كه ماه دو نيم شد ، راجع به اين جريان بود كه خداى تعالى اين آيه را نازل كرد * ( « اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانْشَقَّ الْقَمَرُ » ) * « 1 » . و نيز در آن كتاب است كه مسلم ، ترمذى ، ابن جرير ، ابن منذر ، ابن مردويه ، حاكم ، بيهقى و ابو نعيم ، در دلائل از طريق مجاهد از ابن عمر روايت كردهاند كه : در تفسير آيه * ( « اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانْشَقَّ الْقَمَرُ » ) * گفته : اين آيه مربوط به جريانى است كه در عهد رسول خدا ( ص ) پيش آمد ، يعنى قرص ماه دو نيم شد ، يك نيمه آن جلو كوه و نيم ديگرش پشت كوه قرار گرفت ، و رسول خدا ( ص ) عرضه داشت : پروردگارا شاهد باش « 2 » . و باز در همان كتاب آمده كه احمد ، عبد بن حميد ، ترمذى ، ابن جرير ، حاكم ، ابو نعيم ، و بيهقى از جبير بن مطعم روايت كردهاند كه در شان نزول آيه * ( « وَانْشَقَّ الْقَمَرُ » ) * گفته : ما در عهد رسول خدا ( ص ) در مكه بوديم كه قرص ماه دو نيم شد ، نيمى بالاى اين كوه قرار گرفت ، و نيمى ديگر بر بالاى اين كوه ديگر ايستاد ، مردم گفتند : محمد ما را سحر كرد ، در آن ميان مردى گفت اگر سحر باشد تنها مىتواند براى ما سحر باشد ، و او نمىتواند تمام مردم را سحر كند « 3 » . و نيز در آن كتاب آمده كه ابن جرير و ابن مردويه و ابو نعيم ( در كتاب دلائل ) از ابن عباس روايت كردهاند كه در تفسير آيه * ( « اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانْشَقَّ الْقَمَرُ » ) * گفته : اين جريان قبل از هجرت اتفاق افتاده بود ، و آن از اين قرار بود كه ماه دو نيم شد ، به طورى كه همه هر دو نيمه آن را ديدند « 4 » . و نيز در آن كتاب است كه ابن ابى شيبه ، عبد بن حميد ، عبد اللَّه بن احمد ، در كتاب « زوائد الزهد » ، و ابن جرير و ابن مردويه و ابو نعيم ، از ابى عبد الرحمن سلمى روايت كردهاند كه گفت : روزى در مدائن حذيفة بن يمان براى ما خطبه خواند ، بعد از حمد خدا و
--> ( 1 و 2 و 3 و 4 ) الدر المنثور ، ج 6 ، ص 133 .