السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
396
تفسير الميزان ( فارسي )
را از حركت بازداشت ، اين حيوان را بازداشته . آن گاه عمر بن خطاب را احضار كرد تا او را به سوى مكه بفرستد ، تا از اهل مكه اجازه ورود به مكه را بگيرد ، و در ضمن خودش در آنجا مراسم عمره را انجام داده قربانيش را ذبح كند . عمر عرضه داشت من در مكه يك دوست دلسوز ندارم ، و از قريش بيمناكم ، چون خودم با آنان دشمنم ، و ليكن به نزد مردى راهنمايى مىكنم كه در مكه خواهان دارد ، و در نظر اهل مكه عزيزتر از من است ، و او عثمان بن عفان است . رسول خدا ( ص ) تصديق كرد . لا جرم عثمان را احضار نموده نزد ابى سفيان و اشراف مكه فرستاد تا به آنان اعلام بدارد : پيامبر به منظور جنگ نيامده ، بلكه تنها منظورش زيارت خانه خدا است ، چون خانه خدا در نظر آن جناب بسيار بزرگ است . قريش وقتى عثمان را ديدند نزد خود نگه داشتند ، و نگذاشتند نزد رسول برگردد . از سوى ديگر به رسول خدا ( ص ) و به مسلمانان رساندند كه عثمان كشته شده ، فرمود : حال كه چنين است ما از اينجا تكان نمىخوريم تا با اين مردم بجنگيم ، آن گاه مردم را دعوت كرد تا بار ديگر با او بيعت كنند ، خودش از جاى برخاست نزد درختى كه آنجا بود رفت ، و به آن تكيه كرد و مردم با او بر اين پيمان بيعت كردند ، كه با مشركين بجنگند و فرار نكنند . عبد اللَّه بن مغفل مىگويد : من آن روز بالاى سر رسول خدا ( ص ) ايستاده بودم ، و شاخه اى از چوب سمرة در دستم بود كه مردم را از پيرامون آن جناب دور مىكردم ، تا يكى يكى بيعت كنند ، و در آن روز نفرمود بر سر جان با من بيعت كنيد ، بلكه فرمود بر اين بيعت كنيد كه فرار نكنيد . زهرى و عروة بن زبير و مسور بن مخرمه ، در روايتى گفتهاند : رسول خدا ( ص ) از مدينه بيرون آمد و حدود هزار و چند نفر از اصحابش با او بودند ، تا به ذو الحليفه رسيدند . در آنجا رسول خدا ( ص ) حسب معمول در حج قران و افراد كفش پاره اى به گردن قربانىهاى خود انداخت ، و كوهان بعضى از آنها را خونآلود ساخت و به نيت عمره احرام بست و شخصى از قبيله خزاعه را كه در جنگها پيشقراول او بود پيشاپيش فرستاد تا از قريش خبر گرفته وى را آگاه سازد . و هم چنان پيش مىرفت تا گودال اشطاط كه در نزديكى غسفان است رسيد . در آنجا پيشقراول خزاعى خدمتش رسيده عرضه داشت : من فاميل كعب بن لوئى و عامر بن لوئى را