السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )

312

تفسير الميزان ( فارسي )

و معناى توفيه و رساندن مردم به تمام و كمال اعمال اين است كه خدا عين اعمالشان را به خودشان برمىگرداند ، پس بدين حساب آيه مورد بحث از آياتى خواهد بود كه بر تجسم اعمال دلالت مىكند . ولى بعضى از مفسرين « 1 » كلمه « اجور » را در تقدير گرفته ، گفته‌اند معنايش اين است كه : تا خدا اجر آنان را تمام و كامل بدهد . * ( « وَيَوْمَ يُعْرَضُ الَّذِينَ كَفَرُوا عَلَى النَّارِ . . . » ) * عرضه كردن آب بر حيوان يا براى حيوان به اين است كه آب را در جايى قرار دهى كه حيوان آن را ببيند ، به طورى كه اگر خواست ، بتواند بنوشد . و عرضه كردن كالا براى فروش به اين است كه آن را در جايى قرار دهى كه مانعى براى معامله كردن آن وجود نداشته باشد . و در جمله مورد بحث بعضى « 2 » گفته‌اند : مراد از عرضه كردن كفار بر آتش اين است كه آنان را در آتش عذاب دهند ، مثل اينكه مىگويند فلانى عرضه بر شمشير شد يعنى كشته شد و اين تعبير مجازى است معروف و شايع . ولى اين تفسير با آيه آخر سوره كه مىفرمايد : « وَيَوْمَ يُعْرَضُ الَّذِينَ كَفَرُوا عَلَى النَّارِ ألَيْسَ هذا بِالْحَقِّ قالُوا بَلى وَرَبِّنا قالَ فَذُوقُوا الْعَذابَ . . . » آن طور كه بايد نمىسازد چون در اين آيه چشيدن عذاب بعد از عرضه شدن بر آتش و بعد از گفتگوهايى ديگر آمده ، پس معلوم مىشود غير آن است . بعضى « 3 » ديگر گفته‌اند : در آيه قلب ( جابجايى كه خود فنى است از كلام ) به كار رفته ، و اصل آن عرضه كردن آتش است بر كفار ، نه عرضه كردن كفار بر آتش ، براى اينكه در تحقق معناى « عرض » لازم است « معروض عليه » « معروض » را درك كند ، و آتش ، شعور ندارد ، و كفار را درك نمىكند ، اين كفارند كه آتش را درك مىكنند ، پس به اين دليل ، در كلام قلب به كار رفته ، و مراد ، عرضه كردن آتش بر كفار است ( و اين حرف صحيح نيست زيرا از آياتى مانند آيه 30 از سوره ق و آيه 20 از سوره فصلت كه براى همه چيز نطق و گويايى قائل است برمىآيد كه جهنم نيز شعور دارد ) . بعضى از مفسرين « 4 » در اينكه چرا در آيه قلب به كار رفته گفته‌اند : درست است كه هميشه معروض عليه عرضه بر معروض مىشود ، مثلا آب را عرضه بر حيوان مىكنند ، ولى از آنجايى كه كفار به طرف آتش مىروند ، لذا قلب كرد تا رعايت اين اعتبار را كرده باشد . و اين درست نيست : اما اينكه گفتند بايد معروض عليه معروض را درك كند ، تا به

--> ( 1 و 2 و 3 و 4 ) روح المعانى ، ج 26 ، ص 22 .