السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
145
تفسير الميزان ( فارسي )
و از جمله روشنترين ادله بر نادرستى اين روايت اين است كه رسول خدا ( ص ) در مسجد از مردم درباره شخص قاذف استعذار كرد ( يعنى فرمود : شر او را از من دور كنيد به طورى كه ملامتى متوجه من نشود ) و سعد بن معاذ آن پاسخ را داد ، و سعد بن عباده با او مجادله كرد ، و سر انجام در ميان اوس و خزرج اختلاف افتاد . و در روايت عمر آمده كه بعد از ذكر اختلاف مزبور ، اين گفت : يا للأوس و آن گفت : يا للخزرج ، پس اين دو قبيله دست به سنگ و كفش زده به تلاطم در آمدند ، تا آخر حديث ، و اگر آيه قذف قبلا نازل شده بود ، و حكم حد قاذف معلوم گشته بود ، سعد بن معاذ پاسخ نمىداد كه من او را مىكشم ، بلكه او و همه مردم پاسخ مىدادند كه يا رسول اللَّه ( ص ) حكم قذف را در باره اش جارى كن ، قدرت هم كه دارى ، ديگر منتظر چه هستى ؟ . اشكال سومى كه به اين روايات وارد است اين است كه اين روايات تصريح مىكنند به اينكه قاذفين ، عبد اللَّه بن ابى و مسطح و حسان و حمنه بودند ، آن وقت مىگويند : كه رسول خدا ( ص ) عبد اللَّه بن ابى را دو بار حد زد ، ولى مسطح و حسان و حمنه را يك بار ، آن گاه تعليل مىآورند كه قذف همه جا يك حد دارد ، ولى در خاندان رسول خدا ( ص ) دو حد و اين خود تناقضى است صريح ، چون همه نامبردگان مرتكب قذف شده بودند و فرقى در اين جهت نداشتند . بله در روايات آمده كه عبد اللَّه بن ابى * ( « تَوَلَّى كِبْرَه » ) * يعنى تقصير عمده زير سر او بوده ، و ليكن هيچ يك از امت اسلام نگفته كه صرف اين معنا باعث اين مىشود كه دو حد بر او جارى شود ، و عذاب عظيم را در آيه * ( « الَّذِي تَوَلَّى كِبْرَه مِنْهُمْ لَه عَذابٌ عَظِيمٌ » ) * تفسير به دو حد نكردهاند . و در تفسير قمى در ذيل آيه * ( « إِنَّ الَّذِينَ جاؤُ بِالإِفْكِ عُصْبَةٌ مِنْكُمْ . . . » ) * گفته كه : عامه روايت كردهاند كه اين آيات درباره عايشه نازل شد ، كه در جنگ بنى المصطلق از قبيله خزاعه نسبت ناروا به او دادند ، ولى شيعه روايت كردهاند كه درباره ماريه قبطيه نازل شده ، كه عايشه نسبت ناروا به او داد . بعد مىگويد : محمد بن جعفر براى ما حديث كرد كه محمد بن عيسى ، از حسن بن على بن فضال ، برايمان حديث كرد ، كه عبد اللَّه بن بكير از زراره برايمان نقل كرد كه گفت : از امام ابى جعفر ( ع ) شنيدم كه مىفرمود : وقتى ابراهيم فرزند رسول خدا ( ص ) از دنيا رفت ، آن جناب سخت غمگين شد ، عايشه گفت : چه خبر شده ؟ چرا اينقدر