السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )

138

تفسير الميزان ( فارسي )

بود ، و مرا به همين جهت همواره در هودجى سوار مىكردند ، و در همان هودج نيز منزل مىكردم . هم چنان مىرفتيم تا رسول خدا ( ص ) از جنگ فارغ شد و برگشت . همين كه نزديكيهاى مدينه رسيديم ، شبى منادى نداى كوچ داد كه سوار شويد . من برخاستم و از لشگرگاه گذشتم ، تا قضاى حاجت كنم . بعد از قضاى حاجت به محل رحل خود برگشتم . پس ناگاه متوجه شدم كه گلوبندم كه از مهره هاى يمانى بود پاره شده و افتاده ، به دنبال آن مىگشتم و جستجوى گلوبند باعث شد كه درنگ كنم و مامورين هودج من هودجم را بلند كرده بالاى شتر من گذاشتند ، به خيال اينكه من در هودجم ، ( خواهى گفت چطور بودن و نبودن يك زن در هودج را نمىفهميدند ؟ جواب اين است كه در آن ايام زنها خيلى كم گوشت و سبك بودند ، چون غذايشان قوت لا يموت بود ) ، لذا مامورين از سبكى هودج تعجب نكردند ، علاوه بر اين من زنى نورس بودم به هر حال شتر را هى كردند و رفتند . و من در اين ميان گلوبندم را پيدا كردم اما من وقتى گلوبندم را يافتم كه كاروان رفته بود . من خود را به محل كاروان ، و آن محلى كه خودم منزل كرده بودم رسانيده قدرى ايستادم ، شايد به جستجوى من برگردند ، ولى همين طور كه نشسته بودم خوابم برد . از سوى ديگر صفوان بن معطل سلمى ذكرانى كه مامور بود از عقب لشكر حركت كند هنگام صبح بدانجا كه من خوابيده بودم رسيد و از دور شبح انسانى ديد ، نزديك آمد و مرا شناخت ، چون قبل از دستور حجاب مرا ديده بود وقتى مرا شناخت استرجاع گفت و من به صداى او كه مىگفت : « إِنَّا لِلَّه وَإِنَّا إِلَيْه راجِعُونَ » بيدار شدم ، و صورت خود را پوشاندم ، به خدا سوگند كه غير از همين استرجاع ديگر حتى يك كلمه با من حرف نزد ، و من نيز از او جز همان استرجاع را نشنيدم . پس شتر خود را خوابانيد و من سوار شدم . سپس به راه افتاد تا به لشگرگاه رسيديم ، و آن منزلى بود كنار نحر ظهيرة و اين قضيه باعث شد كه عده اى درباره من سخنانى بگويند و هلاك شوند . و آن كسى كه اين تهمت را درست كرد عبد اللَّه بن ابى بن سلول بود . پس به مدينه آمديم و من از روزى كه وارد شديم تا مدت يك ماه مريض شدم مردم دنبال حرف تهمت زنندگان را گرفته بودند ، و سر و صدا به راه افتاده بود ، در حالى كه من از جريان به كلى بى خبر بودم . تنها چيزى كه مرا در آن ايام به شك مىانداخت اين بود كه من هيچ وقت به مثل آن ايامى كه مريض بودم از رسول خدا ( ص ) لطف نديدم . همواره بر من وارد مىشد و سلام مىكرد ، و مىپرسيد چطورى ؟ و اين مايه تعجب و شك من مىشد . ولى به شرى كه پيش آمده بود پى نمىبردم ، تا بعد از آنكه نقاهت يافته از خانه بيرون آمدم ، در