السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
7
تفسير الميزان ( فارسي )
بعضى « 1 » گفتهاند : عنايت ، در تعبير به نداء اين است كه حضرت زكريا خود را از خدا دور تصور كرده ، و خواسته است رعايت اين ادب را بكند كه گناهان و بديهايش او را از خدا دور كرده است ، هم چنان كه حال هر كسى كه از عذاب خدا بترسد همين طور است كه خود را دور مىبيند . * ( « قالَ رَبِّ إِنِّي وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّي . . . » ) * . اين آيه زمينه چينى مىكند براى درخواستى كه بعدا از زكريا نقل مىنمايد كه گفت : * ( « فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا » ) * . و اگر كلمه « رب » را جلوتر آورد براى استرحام بوده و خواسته در مقدمه دعا ، درياى رحمت خدا را به خروش آورد و بعد دعا كند . و اگر با كلمه « ان » مطلب خود را تاكيد كرد براى اين است كه برساند حاجتش به داشتن فرزند حاجتى است مبرم و حياتى . و كلمه « وهن » به معناى ضعف و نقصان نيرو است . و اگر اين ضعف خود را به استخوانهايش اختصاص داد براى اين است كه آدمى در تمامى حركتها و سكونهايش بر آن قرار مىگيرد . و اگر نگفت « استخوانهايم » و يا « استخوانم » براى اين است كه ضعف را به جنس استخوان نسبت دهد ، و هم اينكه اجمالى باشد براى تفصيل بعد . * ( « وَاشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَيْباً » ) * - « اشتعال » به معناى انتشار زبانه آتش و سرايت آن است ، در هر چيزى كه قابل احتراق باشد . در مجمع البيان گفته : جمله * ( « وَاشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَيْباً » ) * از بهترين استعارات است ، و معنايش اين است كه سفيدى موى در سر من منتشر شده آن چنان كه شعاع آتش منتشر مىشود ، و كانه منظور از شعاع آتش همان زبانه آن است « 2 » . * ( « وَلَمْ أَكُنْ بِدُعائِكَ رَبِّ شَقِيًّا » ) * - « شقاوت » خلاف سعادت است ، و گويا منظور از آن محروميت از خير است كه يا لازمه شقاوت است و يا خود آن . كلمه « بدعائك » متعلق به شقى است ، و « باء » آن باء سببيت و يا به معناى « فى » است . و معناى آيه اين است كه : پروردگارا ! من همواره به سبب دعاى خود قرين سعادت بودهام و هر وقت تو را مىخواندم اجابتم مىفرمودى ، بدون اينكه مرا شقى و محروم سازى . و يا اين است كه : پروردگارا من هيچ وقت در دعاى خود از ناحيه تو محروم و خائب نبودهام ، مرا به اجابت كردنت عادت داده اى و هر وقت تو را مىخواندم قبول مىنمودى . به هر صورت چه معنا آن باشد و چه اين ، كلمه دعاء مصدر مضاف به مفعول است .
--> ( 1 ) مفردات راغب ، ماده « ندا » . ( 2 ) مجمع البيان ، ج 6 ، ص 501 .