السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
528
تفسير الميزان ( فارسي )
مجمع البيان « 1 » - و قتاده - به نقل الدر المنثور « 2 » نيز همين قول را اختيار كردهاند . و بو على سينا هم وقتى اسكندر مقدونى را وصف مىكند او را به نام اسكندر ذو القرنين مىنامد ، فخر رازى هم در تفسير كبير خود « 3 » بر اين نظريه اصرار و پافشارى دارد . و خلاصه آنچه گفته اين است كه : قرآن دلالت مىكند بر اينكه سلطنت اين مرد تا اقصى نقاط مغرب ، و اقصاى مشرق و جهت شمال گسترش يافته ، و اين در حقيقت همان معموره آن روز زمين است ، و مثل چنين پادشاهى بايد نامش جاودانه در زمين بماند ، و پادشاهى كه چنين سهمى از شهرت دارا باشد همان اسكندر است و بس . چون او بعد از مرگ پدرش همه ملوك روم و مغرب را برچيده و بر همه آن سرزمينها مسلط شد ، و تا آنجا پيشروى كرد كه درياى سبز و سپس مصر را هم بگرفت . آن گاه در مصر به بناى شهر اسكندريه پرداخت ، پس وارد شام شد ، و از آنجا به قصد سركوبى بنى اسرائيل به طرف بيت المقدس رفت ، و در قربانگاه ( مذبح ) آنجا قربانى كرد ، پس متوجه جانب ارمينيه و باب الأبواب گرديد ، عراقيها و قبطىها و بربر خاضعش شدند ، و بر ايران مستولى گرديد ، و قصد هند و چين نموده با امتهاى خيلى دور جنگ كرد ، سپس به سوى خراسان بازگشت و شهرهاى بسيارى ساخت ، سپس به عراق بازگشته در شهر « زور » و يا روميه مدائن از دنيا برفت ، و مدت سلطنتش دوازده سال بود . خوب ، وقتى در قرآن ثابت شده كه ذو القرنين بيشتر آبادىهاى زمين را مالك شد ، و در تاريخ هم به ثبوت رسيد كه كسى كه چنين نشانه اى داشته باشد اسكندر بوده ، ديگر جاى شك باقى نمىماند كه ذو القرنين همان اسكندر مقدونى است « 4 » . اشكالى كه در اين قول است اين است كه : اولا اينكه گفت « پادشاهى كه بيشتر آبادىهاى زمين را مالك شده باشد تنها اسكندر مقدونى است » قبول نداريم ، زيرا چنين ادعايى در تاريخ مسلم نيست ، زيرا تاريخ ، سلاطين ديگرى را سراغ مىدهد كه ملكش اگر بيشتر از ملك مقدونى نبوده كمتر هم نبوده است . و ثانيا اوصافى كه قرآن براى ذو القرنين برشمرده تاريخ براى اسكندر مسلم نمىداند ، و بلكه آنها را انكار مىكند . مثلا قرآن كريم چنين مىفرمايد كه « ذو القرنين مردى
--> ( 1 ) مجمع البيان ، ج 4 ، ص 199 . ( 2 ) الدر المنثور ، ج 4 ، ص 242 . ( 3 ) تفسير كبير ، ج 21 ، ص 165 . ( 4 ) تفسير فخر رازى ، ج 21 ، ص 165 .