السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
510
تفسير الميزان ( فارسي )
داستان موسى و همراهش و خضر خبر داد ، عرض كردند داستان آن شخصى كه دنيا را گرديد و مشرق و مغرب آن را زير پا گذاشت بگو ببينم چه كسى بوده . خداى تعالى آيات * ( « وَيَسْئَلُونَكَ عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ . . . » ) * را نازل فرمود « 1 » . مؤلف : تفصيل اين روايت را در آنجا كه داستان اصحاب كهف را آورديم نقل نموديم ، و در اين معنا در الدر المنثور « 2 » از ابن ابى حاتم از سدى از عمر مولى غفره نيز روايتى آمده . خواننده عزيز بايد بداند كه روايات مروى از طرق شيعه و اهل سنت از رسول خدا ( ص ) و از طرق خصوص شيعه از ائمه هدى ( ع ) و همچنين اقوال نقل شده از صحابه و تابعين كه اهل سنت با آنها معامله حديث نموده ( احاديث موقوفه اش مىخوانند ) در باره داستان ذى القرنين بسيار اختلاف دارد ، آن هم اختلافهايى عجيب ، و آن هم نه در يك بخش داستان ، بلكه در تمامى خصوصيات آن . و اين اخبار در عين حال مشتمل بر مطالب شگفتآورى است كه هر ذوق سليمى از آن وحشت نموده ، و بلكه عقل سالم آن را محال مىداند ، و عالم وجود هم منكر آن است . و اگر خردمند اهل بحث آنها را با هم مقايسه نموده مورد دقت قرار دهد ، هيچ شكى نمىكند در اينكه مجموع آنها خالى از دسيسه و دستبرد و جعل و مبالغه نيست . و از همه مطالب غريبتر رواياتى است كه علماى يهود كه به اسلام گرويدند - از قبيل وهب ابن منبه و كعب الاحبار - نقل كرده و يا اشخاص ديگرى كه از قرائن به دست مىآيد از همان يهوديان گرفتهاند ، نقل نمودهاند . بنا بر اين ديگر چه فائده اى دارد كه ما به نقل آنها و استقصاء و احصاء آنها با آن كثرت و طول و تفصيلى كه دارند بپردازيم ؟ . لا جرم به پاره اى از جهات اختلاف آنها اشاره نموده مىگذريم ، و به نقل آنچه كه تا حدى از اختلاف سالم است مىپردازيم . از جمله اختلافات ، اختلاف در خود ذو القرنين است كه چه كسى بوده . بيشتر روايات بر آنند كه از جنس بشر بوده ، و در بعضى « 3 » از آنها آمده كه فرشته اى آسمانى بوده و خداوند او را به زمين نازل كرده ، و هر گونه سبب و وسيله اى در اختيارش گذاشته بود . و در كتاب خطط مقريزى از جاحظ نقل كرده كه در كتاب الحيوان خود گفته ذو القرنين مادرش از
--> ( 1 ) تفسير قمى ، ج 2 ، ص 40 . ( 2 ) الدر المنثور ، ج 4 ، ص 240 . ( 3 ) اين قول را الدر المنثور ( ج 4 ، ص 241 ) از احوص بن حكيم از پدرش از رسول خدا ( ص ) و از شيرازى از جبير بن نفير از رسول خدا ( ص ) و از عده اى از خالد بن معدان از رسول خدا ( ص ) و نيز از عده اى از عمر بن خطاب روايت كرده .