السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )

495

تفسير الميزان ( فارسي )

مىفرمايد « 1 » . مؤلف : روايات در اين معنا بسيار زياد است . و در كافى به سند خود از صفوان جمال روايت مىكند كه گفت : از امام صادق ( ع ) از قول خداى عز و جل پرسيدم كه مىفرمايد : * ( « وَأَمَّا الْجِدارُ فَكانَ لِغُلامَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِي الْمَدِينَةِ وَكانَ تَحْتَه كَنْزٌ لَهُما » ) * فرمود : اما آن گنج طلا و نقره نبود ، بلكه چهار كلمه بود : 1 - لا إله الا اللَّه 2 - كسى كه به مرگ يقين دارد چطور به خود اجازه خنده مىدهد ؟ 3 - كسى كه يقين به حساب دارد هرگز قلبش خوشحال نمىگردد . 4 - كسى كه به قدر ، يقين دارد جز از خدا نمىهراسد « 2 » . مؤلف : روايات از طرق شيعه و اهل سنت زياد رسيده كه گنجى كه در زير ديوار بود لوحى بوده كه در آن چهار كلمه نقش شده بود . و در بيشتر آن روايات آمده كه لوحى از طلا بوده ، و اين منافات با روايت صفوان كه داشت : « آن گنج از طلا و نقره نبود » ندارد ، چون مقصود امام در روايت مزبور اين است كه آن گنج از سنخ پول و درهم و دينار نبوده ، متبادر از عبارت هم همين است . روايات مختلفى در تعيين كلماتى كه گفتيم بر آن لوح مكتوب بوده وجود دارد ، و ليكن بيشتر آنها در كلمه توحيد و دو مساله قدر و مرگ اتفاق دارند . و در بعضى از آنها شهادت به رسالت خاتم الانبياء ( ص ) هم ذكر شده ، مانند روايتى كه الدر المنثور از بيهقى در - كتاب شعب الايمان - از على بن ابى طالب نقل كرده كه در تفسير جمله * ( « وَكانَ تَحْتَه كَنْزٌ لَهُما » ) * فرمود : لوحى از طلا بوده كه در آن نوشته بوده لا إله الا اللَّه محمد رسول اللَّه ، عجب است كار كسى كه مىگويد مرگ حق است و خوشحالى هم به خود راه مىدهد ، عجب است از كسى كه مىگويد آتش حق است و با اينحال مىخندد ، و عجب است از كار كسى كه مىگويد قدر حق است و غمگين مىشود ؟ و عجب است از كار كسى كه مىبيند وضع دنيا و دست به دست شدن و دگرگونىهايش را كه در اهل خود دارد و به آن دل مىبندد و اعتماد مىكند ؟ .

--> ( 1 ) الدر المنثور ، ج 4 ، ص 235 . ( 2 ) اصول كافى .