السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
439
تفسير الميزان ( فارسي )
خراب مىشود اول سقف آن فرو مىريزد ، و سپس ديوارها به روى سقف مىافتد . و كلمه « خوى » به معناى سقوط است . بعضى « 1 » هم گفتهاند : اصل در معناى آن « خلو » يعنى خالى بودن است . و معناى اينكه فرمود : * ( « وَيَقُولُ يا لَيْتَنِي لَمْ أُشْرِكْ بِرَبِّي أَحَداً » ) * اين است كه : اى كاش به آنچه دل بسته بودم ، دل نمىبستم و ركون و اعتماد نمىكردم و اين اسباب ظاهرى را كه مستقل در تاثير پنداشته بودم ، مستقل نمىپنداشتم و همه امور را از خدا مىدانستم . هزار حيف و تاسف كه يك عمر سعى و كوششم را بىنتيجه كردم و خود را هلاك نمودم . و معناى آيه اين مىشود : انواع مالهايى كه در آن باغ داشت همه نابود گرديد ، و يا همه ميوه هاى باغش از بين رفت ، پس بر آن مالى كه خرج كرده و آن باغى كه احداث نموده بود پشيمانى مىخورد ، و مىگفت : اى كاش به پروردگارم شرك نمىورزيدم ، و احدى را شريك او نمىپنداشتم ، و به آنچه كه اعتماد كرده بودم اعتماد نمىكردم ، و مغرور آنچه شدم نمىشدم ، و فريب اسباب ظاهرى را نمىخوردم . * ( « وَلَمْ تَكُنْ لَه فِئَةٌ يَنْصُرُونَه مِنْ دُونِ اللَّه وَما كانَ مُنْتَصِراً » ) * . كلمه « فئة » به معناى جماعت و كلمه « منتصر » به معناى ممتنع است . همانطور كه آيات پنجگانه اول يعنى از جمله * ( « قالَ لَه صاحِبُه » ) * تا كلمه « طلبا » بيان زبانى بود براى خطاى مرد كافر در كفر و شركش ، همچنين اين دو آيه يعنى از جمله * ( « وَأُحِيطَ بِثَمَرِه » ) * تا جمله * ( « وَما كانَ مُنْتَصِراً » ) * حكايت بيان عملى آن است . آرى خطاى آن شخص تا بود يكى اظهار غرورش در هنگام ورود به باغ بود كه گفتارش يعنى جمله * ( « ما أَظُنُّ أَنْ تَبِيدَ هذِه أَبَداً » ) * حكايتگر آن بود كه بعد از بيان زبانى خطا . بودن آن عملا نيز متوجهش كردند كه آن طور كه تو خيال مىكردى نبود بلكه از بين بردن باغ تو براى خدا كارى ندارد ، اينك ببين كه چگونه زير و رو شد . خطاى دومش اين بود كه از در سكون به اسباب ظاهرى و ركون و اعتماد بر آنها به رفيقش تفاخر كرده گفت : * ( « أَنَا أَكْثَرُ مِنْكَ مالًا وَأَعَزُّ نَفَراً » ) * كه بعد از بيان زبانى ، خطا بودن آن را عملا هم با اين قولش : * ( « وَلَمْ تَكُنْ لَه فِئَةٌ يَنْصُرُونَه مِنْ دُونِ اللَّه » ) * به او فهماند كه اشتباه كرده است و اما اين ادعايش كه خود را مستقل مىدانست با بيان * ( « ما كانَ مُنْتَصِراً » ) * جهت بطلان آن را بيان كرد .
--> ( 1 ) مجمع البيان ، ج 6 ، ص 472 .