السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
396
تفسير الميزان ( فارسي )
است ، همه با هم گفتند : * ( « رَبُّنا رَبُّ السَّماواتِ وَالأَرْضِ ) * . . . * ( مِرفَقاً » ) * . آن گاه ابن عباس اضافه مىكند كه دور هم نشستند ، از سوى ديگر زن و بچه ها و قوم و خويشها به جستجويشان برخاستند ولى هر چه بيشتر گشتند كمتر خبردار شدند تا خبر به گوش پادشاه وقت رسيد . او گفت اين عده در آينده شان مهمى خواهند داشت ، معلوم نيست به منظور خيانت بيرون شدهاند يا منظور ديگرى داشتهاند . و به همين جهت دستور داد تا لوحى از قلع تهيه كرده اسامى آنان را در آن بنويسند آن گاه آن را در خزينه سلطنتى خود جاى داد و در اين باره خداى تعالى مىفرمايد : * ( « أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْكَهْفِ وَالرَّقِيمِ كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَباً » ) * چون مقصود از رقيم همان لوحى است كه اسامى اصحاب كهف در آن مرقوم شده . و اما اصحاب كهف ، از آنجا كه بودند به راه افتاده داخل غار شدند ، و خدا به گوششان زد و خواب را برايشان مسلط كرد ، و اگر در غار نبودند آفتاب بدنهايشان را مىسوزانيد ، و اگر هر چند يك بار از اين پهلو به آن پهلو نمىشدند زمين بدنهايشان را مىخورد ، و اينجا است كه خداى تعالى فرموده * ( « وَتَرَى الشَّمْسَ . . . » ) * . آن گاه مىگويد : پادشاه مزبور دورانش منقضى گشت و پادشاهى ديگر به جايش نشست . او مردى خداپرست بود ، و بر خلاف آن ديگرى عدالت گسترد ، در عهد او خداوند اصحاب كهف را براى آن منظورى كه داشت بيدار كرد ، يكى از ايشان گفت : به نظر شما چقدر خوابيدهايم ؟ آن ديگرى گفت : يك روز ، يكى ديگر گفت دو روز ، سومى گفت بيشتر خوابيدهايم تا آنكه بزرگشان گفت : بى جهت اختلاف مكنيد كه هيچ قومى اختلاف نكردند مگر آنكه هلاك شدند ، شما يك نفر را با اين پول روانه كنيد تا از شهر طعامى خريدارى كند . وقتى وارد شهر شد لباسها و هياتها و منظره هايى ديد كه تا كنون نديده بود . مردم شهر را ديد كه طور ديگرى شدهاند آن مردم عهد خود نيستند . نزديك نانوايى رفت پول خود را كه سكه اش به اندازه كف پاى بچه شتر بود نزد او انداخت نانوا پول را بيگانه يافت ، و پرسيد اين را از كجا آورده اى ؟ اگر گنجى پيدا كرده اى مرا هم راهنمايى كن و گرنه تو را نزد امير خواهم برد . گفت : آيا مرا به امير مىترسانى ، هر دو به نزد امير شدند ، امير پرسيد پدرت كيست ؟ گفت : فلانى ، امير چنين كسى را نشناخت ، پرسيد پادشاهت نامش چيست ؟ گفت : فلانى او را هم نشناخت ، رفته رفته مردم دورش جمع شدند ، خبر به گوش عالم ايشان رسيد . عالم شهر به ياد آن لوح افتاده دستور داد آن را آوردند آن گاه اسم آن شخص را پرسيد ، و ديد كه يكى از همان چند نفرى است كه نامشان در لوح ضبط شده ، اسامى رفقايش را پرسيد ،