السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
373
تفسير الميزان ( فارسي )
گوينده كلامى را كه چنين شانى و چنين وضعى دارد به كسى تشبيه فرموده كه مىخواهد با سنگ كسى را بزند ، خم مىشود چيزى را برمىدارد كه نمىداند سنگ است يا چيز ديگر و نمىداند كه به هدف مىخورد يا خير ؟ و شايد در مثل معروف هم كه مىگويند : « فلانى رجم به غيب كرد » همين باشد ، يعنى به جاى علم با مظنه رجم كرد ، چون مظنون هم هر چه باشد تا حدى از نظر صاحبش غائب است . بعضى « 1 » در معناى « رجم به غيب » گفتهاند « ظن به غيب » ولى قول بعيدى است . خداى تعالى در اين سه جمله مورد بحث ، در وسط دو جمله اول آن واو نياورد ، ولى در سومى آورده فرموده : * ( « ثَلاثَةٌ رابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ » ) * ، * ( « خَمْسَةٌ سادِسُهُمْ كَلْبُهُمْ » ) * ، * ( « سَبْعَةٌ وَثامِنُهُمْ كَلْبُهُمْ » ) * . در كشاف « 2 » گفته در اين سه جمله « ثلاثة » و « خمسة » و « سبعة » هر سه خبرهايى هستند براى مبتداى حذف شده ، و تقدير كلام چنين است : « هم ثلاثة » « هم خمسة » « هم سبعة » هم چنان كه هر سه جمله * ( « رابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ » ) * و * ( « سادِسُهُمْ كَلْبُهُمْ » ) * و * ( « ثامِنُهُمْ كَلْبُهُمْ » ) * مبتداء و خبرهايى هستند كه صفت خبر قبلى قرار گرفتهاند . خواهى پرسيد اين كه دليل بى واو آمدن آن دو جمله و با واو آمدن اين جمله نشد ؟ در جواب مىگوييم واو مزبور واوى است كه هميشه بر سر جمله اى در مىآيد كه آن جمله صفت نكره اى باشد ، هم چنان كه بر سر جملاتى هم در مىآيد كه حال از معرفه باشد مانند صفت نكره در جمله « جاءني رجل و معه آخر - نزد من مردى آمد كه با او ديگرى هم بود » و صفت معرفه مانند « مررت بزيد و بيده سيف - زيد را در راه ديدم در حالى كه در دستش شمشيرى بود » و او در جمله « وَما أَهْلَكْنا مِنْ قَرْيَةٍ إِلَّا وَلَها كِتابٌ مَعْلُومٌ » نيز از همين باب است . فائده اين واو هم در نكره و هم در معرفه تاكيد و يا به عبارتى بهتر چسبيدن صفت به موصوف و دلالت بر اين است كه اتصاف موصوف به اين صفت امرى است ثابت و مستقر . همين واو است كه در جمله سوم به ما مىفهماند كه اين حرف صحيح است ، زيرا مىرساند گويندگان اين سخن از روى علم و ثبات و اطمينان نفس سخن گفتهاند ، نه چون آن دو طائفه كه رجم به غيب كرده بودند . دليل بر اين استفاده اين است كه خداى تعالى بعد از دو جمله اول فرمود : * ( « رَجْماً بِالْغَيْبِ » ) * و بعد از جمله سوم فرمود : * ( « ما يَعْلَمُهُمْ إِلَّا قَلِيلٌ » ) * ابن عباس هم گفته در دو جمله اول واو نيامد چون هنوز جاى شمردن بود ، زيرا يك قول ديگر باقى مانده بود ، ولى در جمله سوم واو آورد تا بفهماند قول ديگرى در دنبال نيست ، همين
--> ( 1 و 2 ) كشاف ، ج 2 ، ص 713 .