السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
350
تفسير الميزان ( فارسي )
و غير خدا چيزى از آن صفات را از خود ندارد ، پس مشركين هم تنها او را بايد بپرستند . آن گاه گفتار گذشته ، يعنى جمله * ( « لَوْ لا يَأْتُونَ عَلَيْهِمْ بِسُلْطانٍ بَيِّنٍ » ) * را با اين كلام ديگر خود * ( « فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللَّه كَذِباً » ) * : رديف كردند تا حجت و برهانى كه در رد كلام كفار اقامه كرده بودند تمام گردد . و معنايش اين است كه : بر مشركين است كه برهانى قاطع بر صحت گفتارشان اقامه كنند كه اگر اقامه نكنند سخنشان سخنى بدون دليل و علم بوده ، دروغ و افترايى خواهد بود كه به خدا بستهاند ، و افتراء ظلم است ، و ظلم بر خدا بزرگترين ظلمها است . پس با اين كلام خود به ما فهماندهاند كه مردمى عالم و خداشناس و داراى بصيرت بودهاند و وعده خداى تعالى را كه در باره شان فرموده : * ( « وَزِدْناهُمْ هُدىً » ) * در حقشان عملى شده است . در اين كلام با همه اختصارش قيودى است كه از تفصيل نهضت آنان و جزئيات آن در ابتداى امر خبر مىدهد ، مثلا از قيد * ( « وَرَبَطْنا عَلى قُلُوبِهِمْ » ) * فهميده مىشود كه گفتار بعديشان را كه گفتند : * ( « رَبُّنا رَبُّ السَّماواتِ وَالأَرْضِ . . . » ) * از مشركين پنهان نمىداشتهاند ، بلكه علنى در ميان آنان مىگفتند ، در موقعيتى مىگفتند كه دل شير در آن آب مىشد ، و از وحشت دلها به لرزه درمىآمده ، پوست بدنها جمع مىشده ، در ميان جمعى از دشمنان اظهار مىداشتند كه مىدانستند دنبال اظهاراتشان خونريزى و عذاب و شكنجه و تطميع در كار است . و از قيد ، * ( « إِذْ قامُوا فَقالُوا » ) * استفاده مىشود كه اين عده از جوانان ابتداى مخالفتشان در مجلسى بوده كه دستور به عبادت و پرستش بتها از آنجا صادر مىشده و اعضاى آن محفل مردم را مجبور به بتپرستى نموده از عبادت خدا باز مىداشتند و حتى استفاده مىشود كه خداپرستان را شكنجه و آزار هم مىكردند ، مىكشتند ، عذاب مىدادند ، حال اين مجلس يا مجلس سلطان بوده يا مجلسى كه از وزراء سلطان تشكيل مىشده ، و يا مجلس عمومى بوده است ، على اى حال اين چند جوان برمىخيزند ، و علنا مخالفت خود را اعلام داشته از آن مجلس بيرون مىآيند ، و از مردم شهر كناره گيرى مىكنند ، و در حالى اين قيام را كردند كه در خطر عظيمى بودند ، از هر سو مردم به ايشان حمله ور شدند ، چون در آيه شريفه دارد كه به غار پناهنده شدند ، و فرموده : « * ( وَإِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَما يَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّه فَأْوُوا إِلَى الْكَهْفِ ) * - و چون از ايشان و آنچه كه به غير خدا مىپرستيدند كناره گيرى نموديد ، به غار پناهنده شويد » . و اين خود مؤيد رواياتى است كه در داستان اصحاب كهف آمده و به زودى خواهد آمد كه اصلا شش نفر از آنان جزء خواص سلطان بودهاند و شاه در امور خود با آنان مشورت مىكرده ، همانها بودند كه از مجلسش برخاسته اعلان اعتقاد به توحيد نموده هر شريكى را از