السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )

358

تفسير الميزان ( فارسي )

بين راه مردى به يوسف برخورد و ديد كه او راه را گم كرده است ، از او پرسيد در جستجوى چه هستى ؟ گفت : برادرانم ، آيا مىدانى كجا گوسفند مىچرانند ؟ مرد گفت : اينجا بودند رفتند ، و من شنيدم كه با يكديگر مىگفتند : برويم « دوثان » ، يوسف راه خود را به طرف دوثان كج كرد و ايشان را در آنجا يافت . وقتى از دور او را ديدند هنوز به ايشان نرسيده ، ايشان در باره از بين بردنش با هم گفتگو كردند ، يكى گفت : اين همان صاحب خوابها است كه مىآيد ، بياييد به قتلش برسانيم ، و در يكى از اين چاهها بيفكنيم ، آن گاه مىگوييم حيوانى زشت و وحشى او را دريد ، آن وقت ببينيم تعبير خوابش چگونه مىشود ؟ « رأوبين » اين حرف را شنيد و تصميم گرفت يوسف را از دست ايشان نجات دهد ، لذا پيشنهاد كرد او را نكشيد و دست و دامن خود را به خون او نيالاييد بلكه او را در اين چاهى كه در اين صحراست بيندازيد و دستى هم ( براى زدنش ) بسوى او دراز نكنيد ، منظور او اين بود كه يوسف زنده در چاه بماند بعدا او به پدر خبر دهد بيايند نجاتش دهند . و لذا وقتى يوسف رسيد او را برهنه كرده پيراهن رنگارنگش را از تنش بيرون نموده در چاهش انداختند ، و اتفاقا آن چاه هم خشك بود ، آن گاه نشستند تا غذا بخورند ، در ضمن نگاهشان به آن چاه بود كه ديدند كاروانى از اسماعيليان از طرف « جلعاد » مىآيد ، كه شترانشان بار كتيراء و بلسان و لادن دارند ، و دارند به طرف مصر مىروند ، تا در آنجا بار بيندازند ، يهودا به برادران گفت : براى ما چه فايده دارد كه برادر خود را بكشيم و خونش را پنهان بداريم بياييد او را به اسماعيليان بفروشيم و دست خود را بخونش نيالاييم ، زيرا هر چه باشد برادر ما و پاره تن ما است ، برادران اين پيشنهاد را پذيرفتند . در اين بين مردمى از اهل مدين به عزم تجارت مىگذشتند كه يوسف را از چاه بالا آورده به مبلغ بيست درهم نقره به اسماعيليان فروختند ، اسماعيليان يوسف را به مصر آوردند ، سپس رأوبين به بالاى چاه آمد ( تا از يوسف خبرى بگيرد ) ديد اثرى از يوسف در چاه نيست جامه خود را در تن دريده بسوى برادران بازگشت و گفت : اين بچه پيدايش نيست ، كجا بسراغش بروم ؟ . برادران ، پيراهن يوسف را برداشته بز نرى كشته پيراهن را در آن آلودند ، و پيراهن خون آلود را براى پدر آورده گفتند : ما اين پيراهن را يافته‌ايم ببين آيا پيراهن فرزندت يوسف است يا نه ؟ او هم تحقيق كرد و گفت : پيراهن فرزندم يوسف است كه حيوانى وحشى و درنده او را دريده و خورده است ، آن گاه جامه خود را در تن دريده و پلاسى در بر كرد و روزهاى بسيارى بر فرزند خود بگريست ، همگى پسران و دختران هر چه خواستند او را از عزا درآورند قبول نكرد و گفت براى پسر خود تا خانه قبر گريه را ادامه مىدهم .