السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
353
تفسير الميزان ( فارسي )
دستور داد تا با كمال عزت و احترام احضارش كنند ، و گفت : او را برايم بياوريد تا من او را مخصوص خود سازم ، وقتى او را آوردند و با او به گفتگو پرداخت ، گفت : تو ديگر امروز نزد ما داراى مكانت و منزلت و امانتى ، زيرا به دقيقترين وجهى آزمايش ، و به بهترين وجهى خالص گشته اى . يوسف در پاسخش فرمود : مرا متصدى خزائن زمين - يعنى سرزمين مصر - بگردان كه در حفظ آن حافظ و دانايم ، و مىتوانم كشتى ملت و مملكت را در چند سال قحطى به ساحل نجات رسانيده از مرگى كه قحطى بدان تهديدشان مىكند برهانم ، پادشاه پيشنهاد وى را پذيرفته ، يوسف دست در كار امور مالى مصر مىشود ، و در كشت و زرع بهتر و بيشتر و جمع طعام و آذوقه و نگهدارى آن در سيلوهاى مجهز با كمال تدبير سعى مىكند ، تا آنكه سالهاى قحطى فرا مىرسد ، و يوسف طعام پس انداز شده را در بين مردم تقسيم مىكند و بدين وسيله از مخمصه شان مىرهاند . در همين سنين بود كه يوسف به مقام عزيزى مصر مىرسد و بر اريكه سلطنت تكيه مىزند . پس مىتوان گفت اگر زندان نرفته بود به سلطنت نمىرسيد ، در همين زندان بود كه مقدمات اين سرنوشت فراهم مىشد ، آرى با اينكه زنان مصر مىخواستند ( براى خاموش كردن آن سر و صداها ) اسم يوسف را از يادها ببرند و ديدگان را از ديدارش محروم و او را از چشمها مخفى بدارند ، و ليكن خدا غير اين را خواست . در بعضى از همين سالهاى قحطى بود كه برادران يوسف براى گرفتن طعام وارد مصر و به نزد يوسف آمدند ، يوسف به محض ديدن ، ايشان را مىشناسد ، ولى ايشان او را به هيچ وجه نمىشناسند ، يوسف از وضع ايشان مىپرسد ، در جواب مىگويند : ما فرزندان يعقوبيم ، و يازده برادريم كه كوچكترين از همه ما نزد پدر مانده چون پدر ما طاقت دورى و فراق او را ندارد . يوسف چنين وانمود كرد كه چنين ميل دارد او را هم ببيند و بفهمد كه مگر چه خصوصيتى دارد كه پدرش اختصاص به خودش داده است ، لذا دستور مىدهد كه اگر بار ديگر به مصر آمدند حتما او را با خود بياورند ، آن گاه ( براى اينكه تشويقشان كند ) بسيار احترامشان نموده بيش از بهايى كه آورده بودند طعامشان داد و از ايشان عهد و پيمان گرفت كه برادر را حتما بياورند ، آن گاه محرمانه به كارمندان دستور داد تا بها و پول ايشان را در خرجينهايشان بگذارند ، تا وقتى برمىگردند متاع خود را شناخته شايد دوباره برگردند . چون به نزد پدر بازگشتند ماجرا و آنچه را كه ميان ايشان و عزيز مصر اتفاق افتاده بود همه را براى پدر نقل كردند و گفتند كه : با اين همه احترام از ما عهد گرفته كه برادر را برايش