السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
351
تفسير الميزان ( فارسي )
سرپرستى بىمانندى بود كه از خداى تعالى نسبت به وى بروز كرد ، چون برادرانش خواستند تا بوسيله به چاه انداختن و فروختن ، او را از زندگى خوش و آغوش پدر و عزت و ناز او محروم سازند ، و يادش را از دلها ببرند ، ولى خداوند نه او را از ياد پدر برد و نه مزيت زندگى را از او گرفت ، بلكه بجاى آن زندگى بدوى و ابتدايى كه از خيمه و چادر مويين داشت قصرى سلطنتى و زندگى مترقى و متمدن و شهرى روزيش كرد ، به عكس همان نقشه اى كه ايشان براى ذلت و خوارى او كشيده بودند او را عزيز و محترم ساخت ، رفتار خداوند با يوسف از اول تا آخر در مسير همه حوادث به همين منوال جريان يافت . يوسف در خانه عزيز در گواراترين عيش ، زندگى مىكرد ، تا بزرگ شد و به حد رشد رسيد و بطور دوام نفسش رو به پاكى و تزكيه ، و قلبش رو به صفا مىگذاشت ، و به ياد خدا مشغول بود ، تا در محبت خداوند به حد ولع يعنى ما فوق عشق رسيد و خود را براى خدا خالص گردانيد ، كارش به جايى رسيد كه ديگر همى جز خدا نداشت ، خدايش هم او را برگزيده و خالص براى خودش كرد ، علم و حكمتش ارزانى داشت ، آرى رفتار خدا با نيكوكاران چنين است . در همين موقع بود كه همسر عزيز دچار عشق او گرديد ، و محبت به او تا اعماق دلش راه پيدا كرد ، ناگزيرش ساخت تا با او بناى مراوده را بگذارد ، بناچار روزى همه درها را بسته او را به خود خواند و گفت « هَيْتَ لَكَ » يوسف از اجابتش سرباز زد ، و به عصمت الهى اعتصام جسته گفت « مَعاذَ اللَّه إِنَّه رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوايَ إِنَّه لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ » ، زليخا او را تعقيب كرده هر يك براى رسيدن به در از ديگرى پيشى گرفتند ، تا دست همسر عزيز به پيراهن او بند شد و از بيرون شدنش جلوگيرى كرد ، و در نتيجه پيراهن يوسف از عقب پاره شد . در همين هنگام به عزيز برخوردند كه پشت در ايستاده بود ، همسر او يوسف را متهم كرد به اينكه نسبت به وى قصد سوء كرده ، يوسف انكار كرد ، در همين موقع عنايت الهى او را دريافت ، كودكى كه در همان ميان در گهواره بود به برائت و پاكى يوسف گواهى داد ، و بدين وسيله خدا او را تبرئه كرد . بعد از اين جريان مبتلا به عشق زنان مصر و مراوده ايشان با وى گرديد و عشق همسر عزيز روز بروز انتشار بيشترى مىيافت ، تا آنكه جريان با زندانى شدن وى خاتمه يافت . همسر عزيز خواست تا با زندانى كردن يوسف او را به اصطلاح تاديب نموده مجبورش سازد تا او را در آنچه كه مىخواهد اجابت كند ، عزيز هم از زندانى كردن وى مىخواست تا سر و صدا و اراجيفى كه در باره او انتشار يافته و آبروى او و خاندان او و وجهه اش را لكه دار ساخته خاموش شود . يوسف وارد زندان شد و با او دو جوان از غلامان دربار نيز وارد زندان شدند يكى از ايشان به وى گفت : در خواب ديده كه آب انگور مىفشارد و شراب مىسازد . ديگرى گفت : در خواب ديده كه بالاى سر خود نان حمل مىكند و مرغها از آن نان مىخورند ، و از وى درخواست كردند كه تاويل رؤياى ايشان را