السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
349
تفسير الميزان ( فارسي )
نمود به برادران گفت : « من از جاى خود تكان نمىخورم و از سرزمين مصر بيرون نمىروم تا آنكه پدرم اجازه دهد و يا خدايم حكم كند ، كه او خير الحاكمين است » . خداوند ( هم ) به شكرانه اين دو عملش نبوت را در دودمان وى قرار داد . و نيز از جمله مطالبى كه در برخى از آن روايات آمده اين است كه يوسف ( ع ) با همسر عزيز ازدواج كرد ، و اين همسر عزيز همان زليخا بود كه سالها عاشق يوسف شده و آن جريانها را پيش آورد ، بعد از آنكه عزيز در خلال سالهاى قحطى از دنيا رفت يوسف او را به همسرى خود گرفت . و اگر اين حديث صحيح باشد بعيد نيست كه خداوند به شكرانه اين كه او ( زليخا ) در نهايت گفتار يوسف را تصديق كرده بر عليه خود گواهى داده و گفت : « الآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا راوَدْتُه عَنْ نَفْسِه وَإِنَّه لَمِنَ الصَّادِقِينَ » او را به وصال يوسف رسانده باشد . گفتارى در چند فصل پيرامون داستان يوسف 1 - داستان يوسف در قرآن يوسف پيغمبر ، فرزند يعقوب ابن اسحاق بن ابراهيم خليل ، يكى از دوازده فرزند يعقوب ، و كوچكترين برادران خويش است مگر بنيامين كه او از آن جناب كوچكتر بود . خداوند متعال مشيتش بر اين تعلق گرفت كه نعمت خود را بر وى تمام كند و او را علم و حكم و عزت و سلطنت دهد ، و بوسيله او قدر آل يعقوب را بالا ببرد ، و لذا در همان كودكى از راه رؤيا او را به چنين آينده درخشان بشارت داد ، بدين صورت كه وى در خواب ديد يازده ستاره و آفتاب و ماه در برابرش به خاك افتادند و او را سجده كردند ، اين خواب خود را براى پدر نقل كرد ، پدر او را سفارش كرد كه مبادا خواب خود را براى برادران نقل كنى ، زيرا كه اگر نقل كنى بر تو حسد مىورزند . آن گاه خواب او را تعبير كرد به اينكه به زودى خدا تو را برمىگزيند ، و از تاويل احاديث به تو مىآموزد و نعمت خود را بر تو و بر آل يعقوب تمام مىكند ، آن چنان كه بر پدران تو ابراهيم و اسحاق تمام كرد . اين رؤيا همواره در نظر يوسف بود ، و تمامى دل او را به خود مشغول كرده بود او همواره دلش به سوى محبت پروردگارش پر مىزد ، و به خاطر علو نفس و صفاى روح و خصايص حميده و پسنديده اى كه داشت واله و شيداى پروردگار بود ، و از اينها گذشته داراى جمالى بديع بود آن چنان كه عقل هر بيننده را مدهوش و خيره مىساخت . يعقوب هم به خاطر اين صورت زيبا و آن سيرت زيباترش او را بىنهايت دوست مىداشت ، و حتى يك ساعت از او جدا نمىشد ، اين معنا بر برادران بزرگترش گران مىآمد و حسد ايشان را برمىانگيخت ، تا