السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
329
تفسير الميزان ( فارسي )
روايت كرده كه در ذيل جمله « إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَه مِنْ قَبْلُ » فرموده : يوسف در كودكى بتى را كه از طلا و نقره ساخته شده بود و مال جد مادريش بود دزديده و آن را شكسته و در راه انداخته بود ، و برادران او را در اين عمل سرزنش كردند ، ( اين بود سابقه دزدى يوسف نزد برادران ) « 1 » . مؤلف : روايت قبلى به اعتماد نزديكتر است ، زيرا از طرق ديگر هم از ائمه اهل بيت روايت شده ، و مؤيد آن روايتى است كه به طرق متعدد از اهل بيت ( ع ) ، و غير ايشان وارد شده ، كه روزى زندانبان به يوسف گفت : من تو را دوست مىدارم ، يوسف در جوابش گفت : نه ، تو مرا دوست مدار ، چون عمه من مرا دوست مىداشت و بخاطر همان دوستى به دزدى متهم شدم ، و پدرم مرا دوست مىداشت برادران بر من حسد ورزيده مرا در چاه انداختند ، و همسر عزيز مرا دوست مىداشت و در نتيجه مرا به زندان انداخت « 2 » . و در كافى به سند خود از ابن ابى عمير از كسى كه او اسم برده از امام صادق ( ع ) روايت كرده كه در ذيل قول خداى عز و جل كه فرموده : « إِنَّا نَراكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ » فرموده است : يوسف در مجالس به ديگران جا مىداد ، و به محتاجان قرض مىداد ، و ناتوانان را كمك مىنمود « 3 » . ] و در تفسير برهان از حسين بن سعيد در كتاب « تمحيص » از جابر روايت كرده كه گفت : از حضرت ابى جعفر ( ع ) پرسيدم معناى صبر جميل چيست ؟ فرمود : صبرى است كه در آن شكايت به احدى از مردم نباشد ، همانا ابراهيم ( ع ) يعقوب را براى حاجتى نزد راهبى از رهبان و عابدى از عباد فرستاد ، راهب وقتى او را ديد خيال كرد خود ابراهيم است ، پريد و او را در آغوش گرفت ، و سپس گفت : مرحبا به خليل الرحمن ، يعقوب گفت : من خليل الرحمن نيستم بلكه يعقوب فرزند اسحاق فرزند ابراهيمام . راهب گفت : پس چرا اينقدر تو را پير مىبينم چه چيز تو را اينطور پير كرده ؟ گفت : هم و اندوه و مرض . حضرت فرمود هنوز يعقوب به دم در منزل راهب نرسيده بود كه خداوند بسويش وحى فرستاد : اى يعقوب ! شكايت مرا نزد بندگان من بردى ! يعقوب همانجا روى چهار چوبه در ، به سجده افتاد ، در حالى كه مىگفت : پروردگارا ! ديگر اين كار را تكرار نمىكنم ، خداوند هم وحى
--> ( 1 ) الدر المنثور ، ج 4 ، ص 28 ، ط بيروت . ( 2 ) برهان ، ج 2 ، ص 254 ، ح 45 و تفسير قرطبى ، ج 9 ، ص 189 . ( 3 ) كافى ، ج 2 ص 637 ، ح 3 .