السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )

31

تفسير الميزان ( فارسي )

و نيز گفتار اوست كه مىفرمايد : « وَأَوْرَثَنَا الأَرْضَ نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّةِ حَيْثُ نَشاءُ » . دليل ديگرش اين است كه هيچ چاره اى از وجود چيزى كه بشر در آن روز بر روى آن قرار گيرد نيست و آن چيز هر چه باشد زمين ناميده مىشود ، هم چنان كه چاره اى نيست جز اينكه چيزى بر آنان سايه بيفكند ، حال يا آسمانى باشد كه خدا در آن روز خلق مىكند و يا عرش خدا باشد ، و هر چه بر بالاى سر قرار گيرد آسمان ناميده مىشود . اين بود گفتار زمخشرى در كشاف . « 1 » و ليكن گفتار آخرى وى سخيف و بىپايه است ، زيرا اثبات آسمان و زمين از راه اضافه ، و اينكه بهشت و دوزخ لا بد فوق و تحتى دارد ، لازمه اش اين است كه بهشت و دوزخ اصل ، و فوق و تحت آن ( زمين و آسمان ) تبع وجود آن دو باشد . و لازمه اين حرف اين است كه بگوييم اين فوق و تحت ( آسمان و زمين ) ما دام كه بهشت و دوزخ باقى است باقى ، و با از بين رفتن آن دو از بين مىروند ، و حال آنكه قرآن كريم عكس اين را فرموده ، و بقاى بهشت و دوزخ را فرع بقاى زمين و آسمان دانسته و فرموده : بهشت تا دوام آسمانها و زمين ، دائمى است . علاوه بر اينكه وجه مذكور تنها وجود يك آسمان را اقتضاء دارد ، نه يك زمين و چند آسمان كه در آيه مورد بحث آمده ، پس باز اشكال در خصوص سماوات به جاى خود باقى است . با وجهى كه گذشت اشكالى هم كه قاضى ( بيضاوى ) در تفسير خود بر آيه شريفه كرده دفع مىشود ، و آن اشكال اين است كه تشبيه هميشه بايد به امر واضحترى صورت گيرد ، يعنى امر مبهمى را به امر روشنى تشبيه كنند ، و در آيه شريفه دوام بهشت و دوزخ و اهل آن دو تشبيه شده به دوام آسمان و زمين آخرت كه وجود و دوام آن بر اكثر مردم پوشيده است ، و اين خود تشبيه اجلى به اخفى است ، و صحيح نيست ، آن هم از كلام بليغى مانند قرآن كه به هيچ وجه انتظارش نمىرود . « 2 » جوابش اين است كه : ما دوام بهشت و دوزخ را براى اهلش از كلام خداى تعالى فهميده‌ايم ، همانطور كه وجود آسمانها و زمين را براى آن دو ، و نيز ابديت همه آنها را از كلام خدا بدست آورده‌ايم ، و بنا بر اين ، چه مانعى دارد كه يكى از دو حقيقت مكشوف از كلام او ، حقيقت ديگر را از جهت بقاء و دوام تحديد كند ، در حالى كه فعلا يكى از آن دو در نظر مردم معروفتر از ديگرى باشد ؟ آرى ، بعد از آنكه هر دو حقيقت از كلام خود او به دست آمده نه از

--> ( 1 ) كشاف ، ج 2 ، ص 430 . ( 2 ) تفسير بيضاوى ، ط . تركيه ، ص 306 .