السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
281
تفسير الميزان ( فارسي )
و در سال دوم در برابر زيورها و جواهرات ، و در نتيجه در مصر و اطرافش زيور و جواهرى هم نماند مگر آنكه به ملك يوسف درآمد ، و در سال سوم طعام را در ازاى دامها و چارپايان فروخت ، و دام و چارپايى نماند مگر آنكه ملك او شد ، در سال چهارم آن را در ازاى غلامان و كنيزان فروخت ، در نتيجه غلام و كنيزى هم در مصر و پيرامونش نماند مگر آنكه همه در ملك يوسف درآمدند ، و در سال پنجم طعام را به قيمت خانه ها و عرضه ها فروخت و ديگر خانه و عرصه اى در مصر و پيرامونش نماند مگر آنكه آن نيز ملك وى شد ، در سال ششم در ازاى مزرعه ها و نهرها فروخت ، و ديگر در مصر و پيرامونش مزرعه و نهرى نماند مگر آنكه ملك وى شد و در سال آخر كه سال هفتم بود چون براى مصريان چيزى نمانده بود ناگزير طعام را به ازاى خود خريدند ، و تمامى سكنه مصر و پيرامون آن برده يوسف شدند . و چون احرار و عبيد ايشان همه ملك يوسف شد گفتند ما هيچ ملك و سلطنتى مانند ملك و سلطنتى كه خدا به اين پادشاه داده نديده و نه ، شنيدهايم ، و هيچ پادشاهى سراغ نداريم كه علم و حكمت و تدبير اين پادشاه را داشته باشد . پس يوسف به پادشاه گفت حال نظرت در باره اين نعمتها كه پروردگار من در مصر و پيرامونش به من ارزانى داشته چيست رأى خود را بگو و بدان كه من ايشان را از گرسنگى نجات ندادم تا مالكشان شوم ، و اصلاحشان نكردم تا فاسدشان كنم و نجاتشان ندادم تا خود بلاى جان آنان باشم ، ليكن خداوند بدست من نجاتشان داد . پادشاه گفت رأى براى توست . يوسف گفت : من خدا و تو را شاهد مىگيرم كه تمامى اهل مصر را آزاد كرده و اموال ايشان را به ايشان برگرداندم ، و همچنين اختيارات و سلطنت و مهر و تخت و تاج تو را نيز به تو برگرداندم ، به شرطى كه جز به سيرت من نروى ، و جز به حكم من حكم نكنى . پادشاه گفت : اين خود ، توبه و افتخار من است كه جز به سيرت تو سير نكنم و جز به حكم تو حكمى نرانم و اگر تو نبودى امروز بر تو سلطنتى نداشته و در دوران چهارده ساله گذشته نمىتوانستم مملكت را اداره كنم و اين تو بودى كه سلطنت مرا به بهترين وجهى كه تصور شود عزت و آبرو دادى ، و اينك من شهادت مىدهم بر اينكه معبودى نيست جز خداى تعالى ، و او تنها و بدون شريك است ، و شهادت مىدهم كه تو فرستاده اويى ، و از تو تقاضا دارم كه بر وزارت خود باقى باشى كه تو نزد ما مكين و امينى . « 1 » مؤلف : روايات در اين مقام بسيار است ، اما چون اغلب آنها ربطى به غرض تفسيرى ما
--> ( 1 ) تفسير البرهان ، ج 2 ، ص 252 و 253 ، ح 41 .