السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
278
تفسير الميزان ( فارسي )
اين است كه اين اعتراف را بدان سبب كردم . . . ظاهر اين است كه امام ( ع ) جمله * ( « ذلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْه بِالْغَيْبِ ) * . . . * ( إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَحِيمٌ » ) * را از كلام همسر عزيز دانسته . و خواننده محترم بيانى را كه در اين خصوص گذرانديم بخاطر دارد . و در الدر المنثور است كه فاريابى و ابن جرير و ابن ابى حاتم و طبرانى و ابن مردويه به چند طريق از ابن عباس روايت كردهاند كه گفت : رسول خدا ( ص ) فرمود : من از صبر و بزرگوارى برادرم يوسف در عجبم ، خدا او را بيامرزد ، براى اينكه فرستادند نزد او تا در باره خواب پادشاه نظر دهد ( و او هم بدون هيچ قيد و شرطى نظر داد ) و حال آنكه اگر من جاى او بودم نظر نمىدادم مگر به شرطى كه مرا از زندان بيرون بياورند ، و نيز از صبر و بزرگوارى او در عجبم از آنكه از ناحيه پادشاه آمدند تا از زندان بيرونش كنند باز هم بيرون نرفت تا آنكه بىگناهى خود را اثبات كرد ، و حال آنكه اگر من بودم بىدرنگ بسوى در زندان مىدويدم ، ولى او مىخواست بىگناهى خود را اثبات كند « 1 » خدايش بيامرزد . مؤلف : اين معنا بطريق ديگرى نيز روايت شده ، و از طرق اهل بيت ( ع ) هم روايتى آمده كه عياشى آن را در تفسير خود از ابان از محمد بن مسلم از يكى از دو امام - امام باقر و يا امام صادق ( ع ) نقل كرده كه فرمود : رسول خدا ( ص ) فرمود اگر من جاى يوسف بودم در آن موقع كه فرستاده پادشاه نزدش آمد تا خواب وى را تعبير كند تعبير نمىكردم مگر به شرطى كه مرا از زندان خلاص كند و من از صبر يوسف در برابر كيد همسر پادشاه در عجبم كه تا چه اندازه صبر كرد تا سرانجام خداوند بىگناهيش را ظاهر ساخت « 2 » . مؤلف : اين روايت نبوى - كه هم بطرق اهل سنت و هم بطرق اهل بيت ( ع ) نقل شده - خالى از اشكال نيست ، زيرا در آن يكى از دو محذور هست ، يا طعن و عيبجويى از يوسف و يا طعن بر خود رسول خدا ( ص ) . طعن بر يوسف به اينكه بگوييم در توسل و چاره جويى براى نجات از زندان ، تدبير خوبى به كار نبرده ، و حال آنكه بهترين تدبير همان تدبيرى بود كه او به كار برد ، چون آن جناب هدفش صرف بيرون آمدن از زندان نبود ، زيرا همسر عزيز و همچنين زنان اشراف مصر از خدا مىخواستند او نسبت به خواست و هواى دل آنان موافقت كند ، و ايشان بىدرنگ آزادش سازند ، و اصلا اگر موافقت مىكرد به زندان نمىافتاد ، به زندانش انداختند تا مجبور به موافقتش
--> ( 1 ) الدر المنثور ، ج 4 ص 23 . ( 2 ) عياشى ، ج 2 ، ص 179 ، ح 32 .