السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
197
تفسير الميزان ( فارسي )
اشرافى و سلطنتى و شوهرانشان از اركان مملكت بودند در منزل وى حضور بهم رسانند . آنها هم بر حسب عادتى كه اين گونه خانواده ها براى رفتن به اين گونه مجالس دارند خود را براى روز موعود آماده نموده بهترين لباسها و دلنشينترين آرايشها را تدارك ديده ، به مجلس زليخا درآمدند ، اما « هم » يك يك ايشان همه اين بود كه يوسف را ببينند ، و آن جوانى كه ملكه مصر عاشقش شده چگونه جوانى است ، و تا چه حد زيبا است كه توانسته دل زليخا را صيد و او را رسوا سازد . زليخا هم جز اين ، همى نداشت كه آن روز همه ميهمانان يوسف را ببينند ، تا حق را به جانب او داده معذورش دارند ، و خودشان مانند او به دام عشق يوسف افتاده ديگر مجال براى بدگويى او را نداشته باشند ، و در نتيجه از شر زبانهايشان راحت و از مكرشان ايمن شود . البته در اين مقام اگر شخص ديگرى غير زليخا بود ، جا داشت از اينكه ديگران رقيب عشقش شوند بترسد و يوسف را به كسى نشان ندهد ، ولى زليخا از اين جهت خيالش راحت بود ، چون يوسف غلام او بود و او خود را مالك و صاحب يوسف مىپنداشت ، چون عزيز يوسف را براى او خريده بود . از سوى ديگر مىدانست يوسف كسى نيست كه نسبت به ميهمانان رغبتى پيدا كند ، چه رسد به اينكه عاشق يكى از آنان شود . او تا كنون در برابر زيباييهاى خود زليخا تسليم نشده ، آن وقت چگونه تسليم ديگران مىشود ، او نسبت به اين گونه هواها و اميال عزت و عصمت بىنظيرى دارد . پس از آنكه زنان اشرافى مصر نزد ملكه جمع شدند و هر كس در جاى مخصوص خود قرار گرفت و به احوالپرسى و انس و گفتگو پرداختند ، رفته رفته موقع خوردن ميوه شد ، دستور داد به يك يك آنان كارد تيزى كه قبلا تهيه ديده بود داده و بلافاصله ميوه ها را تقسيم كردند ، در همين موقع كه همه مشغول پوست كندن ميوه شدند ، دستور داد يوسف كه تا آن موقع پنهان بود در آن مجلس درآيد . به محضى كه يوسف وارد شد تو گويى آفتابى درخشيدن گرفت . چشم حضار كه به او افتاد عقل از سرشان پريد ، و حيرت زده و مسحور جمال او شدند ، در نتيجه از شدت بهتزدگى و شيدايى با كاردهاى تيز دستهاى خود را به جاى ميوه پاره كردند . آرى اين ، اثر و خاصيت شيفتگى و دلدادگى است ، چون وقتى نفس آدمى مجذوب چيزى گردد آن هم بطورى كه علاقه و يا ترسش نسبت به آن از حد بگذرد ، دچار اضطراب مىگردد ، و اگر باز از اين هم بيشتر گردد دچار بهتزدگى و بعد از آن دچار خطر مرگ مىگردد و در صورتى كه بهتزده شود و مشاعر خود را از دست دهد ديگر نمىتواند تدبير و تنظيم قواى اعضاى خود را در دست