السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
144
تفسير الميزان ( فارسي )
« پس دلو خود را انداخت ، گفت بشارت . . . » و اين را در ادبيات مىگويند « فصل » هم چنان كه اولى را مىگويند « وصل » . نكته اينكه تعبير را به فصل آورد اين بود كه بيرون شدن يوسف پس از كشيدن دلو هر چند در خارج نتيجه آن بود ، ولى امرى غير منتظره بوده ، زيرا نتيجه اى كه از بيرون كشيدن دلو متوقع است بيرون شدن آب است نه دستيابى بر پسر بچه ، پس اينكه پسر بچه اى بيرون آمده امرى ناگهانى و غير منتظره بوده . نداى « بشرى » ( مژده ) مانند نداى به « اسف » و « ويل » و نظاير آن در جايى به كار مىرود كه بخواهند بفهمانند كه حادثه خير و يا شر حاضر و هويدا است . جمله * ( « وَاللَّه عَلِيمٌ بِما يَعْمَلُونَ » ) * مفادش مذمت رفتار فرزندان يعقوب و اشاره به اين است كه عمل ايشان معصيتى بوده كه عليه ايشان نزد خدا محفوظ هست تا بدان مؤاخذه شوند . ممكن هم هست مراد اين باشد كه اين واقعه به علم خدا اتفاق افتاده ، و خدا خواسته تا يوسف را به آن قدر و منزلتى كه برايش مقدر كرده برساند ، چون اگر از چاه بيرون نمىآمد و به عنوان يك بازيافته اى پنهانى به مصر آورده نمىشد ، قطعا از خانه عزيز مصر سر درنمىآورد ، و در نتيجه به آن سلطنت و عزت نمىرسيد . معناى آيه اين است كه : جماعتى رهگذر از كنار آن چاه مىگذشتند ، كسى را فرستادند تا آبى تهيه كند ، آن شخص دلو خود را در چاه سرازير كرد و وقتى بيرون مىآورد ناگهان فريادش بلند شد : « بشارت ! اين پسر بچه است » . آرى ، او پسر بچه اى را ديد كه خود را به طناب آويزان كرده ، از چاه بيرون آمد . اهل قافله او را پنهان كردند تا كس و كارش خبردار نشوند ، و در نتيجه سرمايه اى برايشان باشد و از فروشش پولى به دست بياورند ، و حال آنكه خداى سبحان به آنچه ميكردند دانا بود ، و بر آن كار آنان را مؤاخذه مىكند . و يا : و حال آنكه همه اينها به علم خدا بوده و او بود كه يوسف را در مسيرى قرار داد تا در مصر بر اريكه سلطنت و نبوت بنشاندش . * ( « وَشَرَوْه بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ وَكانُوا فِيه مِنَ الزَّاهِدِينَ » ) * « ثمن بخس » به معناى بهايى است كه از قيمت اصلى و واقعى ، ناقص و كمتر باشد ، و * ( « دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ » ) * به معناى پولى اندك است - و بطورى كه مىگويند بدين جهت فرموده « معدودة » كه آن روزها پول زياد وزنى بوده نه شمردنى ، و تنها پولهايى را مىشمردهاند كه خيلى ناچيز بوده ، و مقصود از « دراهم » پول خردى از جنس نقره بوده كه در آن روز در ميان مردم رواج داشته ، و كلمه « شراء » در اينجا به معناى فروختن است ، و زهد به معناى روگردانى و بى رغبتى از هر چيز را گويند ، ممكن هم هست در اينجا كنايه از بر حذر بودن باشد .