السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )

124

تفسير الميزان ( فارسي )

محبت يعقوب نسبت به يوسف از باب رقت و ترحم غريزى بوده كه هر پدرى را وادار مىكند بچه هاى كوچك را ما دام كه صغيرند بيشتر دوست بدارد ، و وقتى كه بزرگ شد ، آن محبت را باز در باره كوچكتر به كار ببرد . اشكال ما به اين حرف اين است كه رقت و ترحم در باره بچه هاى صغير را فرزندان بزرگ هم قبول دارند و هيچ فرزند بزرگى به خاطر آن ، پنجه به روى والدين خود نمىكشد . آرى ما به چشم خود مىبينيم كه اگر احيانا پسر بزرگى به پدر اعتراض كند كه چرا بيش از همه ما به اين بچه كوچك اهتمام مىورزى ، و خلاصه اين تبعيض قائل شدن است و روشى عادلانه نيست ، پدر در جوابش مىگويد : آخر ، اين طفل صغير است و احتياج بيشترى به ترحم و رقت دارد ، و بايد همه نسبت به او مهر و محبت كنيم تا بزرگ شود و روى پاى خود بايستد ، قطعا آن پسر بزرگتر قانع گشته از اعتراض خود دست برمىدارد . و اگر مساله محبت يعقوب نسبت به يوسف و برادرش از اين باب بوده قطعا پسران بزرگ وى اعتراض نمىكردند ، چون هر يك به نوبه خود چنين محبتى را در ايام طفوليت از پدر ديده بوده‌اند و ديگر عيبجويى و مذمت پدر معنا نداشت ، بلكه دليلى كه آورده و گفته بودند : « آخر ما نيرومنديم » دليل عليه خودشان بود و مىرساند كه مردمى بسيار گمراهند ، چون انتظار دارند با اينكه مردانى قوى هيكل و نيرومندند باز هم پدر ، ايشان را به جاى يوسف صغير ناز كند . پس به همين دليل خود آنان در اعتراضشان گمراه بودند ، نه يعقوب در دوست داشتن بچه هاى خردسال . علاوه بر اين ، آنجا كه با پدر در باره يوسف گفتگو كردند به پدر خود گفتند : « چرا ما را بر جان يوسف امين نمىدانى با اينكه ما خيرخواه اوييم » . و پر واضح است كه اكرام يوسف و در آغوش كشيدنش و مراقبتش و امين ندانستن برادران نسبت به او امرى است غير از مساله محبت و رقت و ترحم به خاطر كوچكى ، و هيچ ربطى به آن ندارد . 3 - اينكه گفت : « يعقوب هم كسى نبود كه اين معانى و وظايف برايش پوشيده باشد . . . » معناى اين حرف اين است كه عشق و علاقه مفرط يعقوب نسبت به يوسف عقل او را در كار تربيت اولاد از كار انداخته ، و با اينكه ميدانست كه اين عشق و علاقه بر خلاف عدل و انصاف است و خيلى زود باعث خواهد شد كه در بين فرزندانش بلوايى راه بيندازد ، مع ذلك نمىتوانسته خوددارى كند ، و حق هم به جانب او بوده ، چون مخالفت عشق و علاقه درونى مقدور انسان نيست . اشكال اين توجيه اين است كه به كلى اصول مسلم عقلى و نقلى را كه در باره مقامات