السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )

404

تفسير الميزان ( فارسي )

مىكرد گفت : نه ، به خدا سوگند اين انصاف نيست كه رسول خدا ( ص ) با اينكه خداى تعالى از گذشته و آينده او در گذشته حركت كند و در شدت حرارت و گرد و غبار و با سنگينى سلاح راه بپيمايد و در راه خدا جهاد كند ، آن گاه ابو خيثمه كه مردى نيرومند است در سايه آلاچيق و در كنار همسران زيباى خود به عيش و لذت بپردازد ، نه به خدا سوگند كه از انصاف بدور است . اين بگفت و از جا برخاست شتر خود را آورد و اثاث سفر را بر آن بار كرد و به رسول خدا ( ص ) ملحق شد . مردم وقتى ديدند سوارى از دور مىرسد به رسول خدا ( ص ) گزارش دادند ، حضرت فرمود : بايد ابو خيثمه باشد . ابو خيثمه نزديك شد و جريان خود را بعرض رسانيد . حضرت جزاى خير برايش طلب نمود و براى او دعاى خير فرمود . ابو ذر نيز سه روز از رسول خدا ( ص ) تخلف كرد ، جريان كار او اين بود كه شترش ضعيف و لاغر بود و در بين راه از پاى درآمد ، و ابو ذر ناگزير شد اثاث خود را از پشت شتر پائين آورده ، بدوش خود بكشد . بعد از سه روز مسلمانان ديدند مردى از دور مىرسد ، به رسول خدا ( ص ) گزارش دادند ، حضرت فرمود : بايد ابو ذر باشد . گفتند : آرى ، ابو ذر است . حضرت فرمود به استقبالش برويد كه او بسيار تشنه است . مسلمانان آب برداشته ، به استقبالش شتافتند . ابو ذر خود را به رسول خدا ( ص ) رسانيد در حالى كه طرفى آب همراه داشت . رسول خدا ( ص ) فرمود : آب داشتى و تشنه بودى ؟ عرض كرد : بلى . فرمود : چرا ؟ عرض كرد در ميان راه به سنگى گودى برخوردم كه در گودى آن آب باران جمع شده بود ، وقتى از آن چشيدم ديدم آب بسيار گوارايى است ، با خود گفتم از اين آب نمىخورم مگر بعد از آنكه رسول خدا ( ص ) از آن بياشامد . حضرت فرمود : اى ابا ذر ! خدا رحمتت كند ، تو تنها زندگى مىكنى و تنها هم خواهى مرد ، و تنها محشور خواهى شد ، و تنها به بهشت خواهى رفت . اى ابا ذر ! مردمى از اهل عراق بوسيله تو سعادتمند مىشوند ، آنان به جنازه تو برمىخورند ، تو را غسل و كفن كرده بر جنازه ات نماز مىخوانند و دفن مىكنند . راوى سپس اضافه كرده : در ميان كسانى كه از آن جناب تخلف ورزيدند عده اى از منافقين بودند و عده اى هم از نيكان كه سابقه نفاق از ايشان ديده نشده بود ، از آن جمله كعب بن مالك شاعر و مرارة بن ربيع و هلال بن اميه رافعى بودند . بعد از آنكه خداوند توبه شان را قبول كرد ، كعب گفته بود : من از خودم در تعجبم زيرا هرگز به ياد ندارم كه روزى به مثل آن ايامى كه