السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
18
تفسير الميزان ( فارسي )
تقسيم شود يك پنجم آن چه مىشود ؟ آيه نازل شد : * ( « يَسْئَلُونَكَ عَنِ الأَنْفالِ » ) * « 1 » . مؤلف : اين روايت هم با مضمون آيه به آن بيانى كه ما از سياق آيه درآورديم مطابقت نمىكند ، و در بعضى از رواياتى كه از مفسرين صدر اول از قبيل سعيد بن جبير و مجاهد و عكرمه و همچنين از ابن عباس رسيده دارد كه آيه * ( « يَسْئَلُونَكَ عَنِ الأَنْفالِ قُلِ الأَنْفالُ لِلَّه وَالرَّسُولِ . . . » ) * با آيه « وَاعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلَّه خُمُسَه وَلِلرَّسُولِ . . . » نسخ شده ، و ليكن در سابق كه آيه را شرح مىداديم وجوهى گذشت كه احتمال نسخ را نفى مىكند . و نيز در الدر المنثور است كه مالك ، ابن ابى شيبه ، ابو عبيد ، عبد بن حميد ، ابن جرير ، نحاس ، ابن منذر ، ابن ابى حاتم ، ابو الشيخ و ابن مردويه همگى از قاسم بن محمد روايت كردهاند كه گفت : شنيدم كه مردى از ابن عباس از انفال مىپرسيد ، ابن عباس در جوابش گفت : اسب و اسلحه اى كه از دشمن گرفته شود از نفل است ، آن مرد دوباره سؤال خود را تكرار كرد ، ابن عباس هم همان جواب را داد . سپس آن مرد پرسيد : انفالى كه خداى تعالى در كتابش فرموده چيست ؟ و اين سؤال را آن قدر تكرار كرد كه نزديك بود ابن عباس به تنگ بيايد ، ناگزير در جوابش گفت ، اين مرد مثل صبيغ است كه عمر او را كتك كارى كرد - و در نقل ديگرى - چنين گفت : چقدر احتياج به كتك دارى ، تو عمر را مىخواهى كه مانند صبيغ عراقى كتككاريت كند ، و عمر صبيغ را آن قدر زد كه خون از پاشنه پايش سرازير شد « 2 » . و نيز در ذيل جمله * ( « أُولئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا » ) * مىنويسد : طبرانى از حارث بن مالك انصارى روايت كرده كه وقتى از رسول خدا ( ص ) مىگذشت حضرت پرسيد حارث حالت چطور است ؟ عرض كرد مؤمن حقيقى شدهام ، فرمود : فكر كن و حرف بزن براى هر چيزى حقيقتى است ، حقيقت ايمان تو چيست ؟ عرض كرد نفس خود را از دنيا گريزان و بى رغبت كردهام ، و در نتيجه همه شب را به عبادت مىگذرانم ، و روزم را به روزه و تشنگى ، و گويا اهل بهشت را مىبينم كه در بهشت به ديدار يكديگر مىروند ، و گويا اهل جهنم را مىبينم كه از ناله و فرياد صدا به صداى هم دادهاند ، حضرت سه مرتبه فرمود : حارث درست شناخته اى از دست مده « 3 » . مؤلف : اين روايت از طرق شيعه نيز به سندهاى متعددى وارد شده .
--> ( 1 و 2 ) الدر المنثور ج 3 ص 160 و 161 ( 3 ) الدر المنثور ج 3 ص 162 ط بيروت