السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )

86

تفسير الميزان ( فارسي )

مولاى اويم على مولاى اوست ، كما اينكه احمد بن حنبل « 1 » و همچنين ديگران بطرق زيادى حديث را اينطور نقل كرده‌اند ، و چه بسيار كتابهايى كه تنها در خصوص اين يك حديث و بدست آوردن عده طرق روايتى آن و بحث در باره متن آن چه به قلم علماى اهل سنت و چه به قلم علماى شيعه تاليف شده است كه به قدر كفايت در آنها در باره حديث شريف غدير بحث شده است . و جوينى در كتاب السمطين به اسناد خود از ابى هريره روايت مىكند كه گفت : رسول اللَّه ( ص ) فرمود : در شب معراج وقتى مرا به طرف آسمان هفتم سير دادند از زير عرش ندايى بگوشم آمد كه مىگفت : راستى على آيت خدا است و دوست مؤمنين ، على را به مردم معرفى كن . وقتى رسول اللَّه ( ص ) از معراج فرود آمد آن ندا را فراموش كرد ، لذا آيه * ( « يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَه وَاللَّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّه لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ » ) * براى يادآوريش نازل شد . « 2 » و در فتح القدير است كه ابن ابى حاتم از جابر بن عبد اللَّه روايت مىكند كه گفت : وقتى رسول اللَّه ( ص ) از غزوه بنى انمار برمىگشت در ذات الرقيع در محلى مشرف بر نخلستانى فرود آمد و در حالى كه بر لب چاهى نشسته و پاهاى مبارك را در چاه انداخته بودند مردى از بنى النجار بنام وارث به رفقاى خود گفت : من محمد را خواهم كشت ، رفقايش پرسيدند چگونه ؟ گفت : به او مىگويم شمشيرت را به من ده ، وقتى به من داد ، با همان شمشير او را مىكشم . اين بگفت و نزديك آن حضرت آمد و عرض كرد : اى محمد شمشير خود را به من ده تا ببويم ، حضرت شمشير خود را به وى داد ، در همان لحظه دستش به لرزه در آمد و شمشير از دستش به زمين افتاد ، رسول اللَّه ( ص ) فرمود : خدا نگذاشت آنچه مىخواستى انجام دهى ، بعد از اين واقعه خداى تعالى اين آيه را فرو فرستاد : * ( « يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ . . . » ) * « 3 » . مؤلف : صاحب فتح القدير بعد از نقل اين خبر گفته است كه ابو حبان همين روايت را در صحيح خود نقل كرده ، و نيز ابن مردويه از ابى هريره نظير اين داستان را نقل كرده ، و ليكن اسم آن مرد را نبرده . ابن جرير از حديث محمد بن كعب قرظى نظير آن را روايت كرده ، و قصه

--> ( 1 ) مسند احمد ج 5 ص 366 . ( 2 ) فرائد السمطين ج 2 ص 57 . ( 3 ) فتح القدير ج 2 ص 57 .