السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
548
تفسير الميزان ( فارسي )
قطع شده و براى بار سوم مرتكب دزدى شده چه بايد كرد ؟ حضرت فرمود : امير المؤمنين چنين كسى را حبس ابد مىكرد و مىفرمود : من از پروردگارم حيا مىكنم از اينكه او را طورى بى دست كنم كه نتواند خود را بشويد و نظيف كند و آن چنان بى پا كنم كه نتواند به سوى قضاى حاجتش برود . آن گاه فرمود : بدين جهت هر گاه مىخواست دستى را قطع كند از پائين مفصل مىبريد ، و آن گاه كه مىخواست پاى دزدى را قطع نمايد ، از پائين كعب بلندى پشت قدم قطع مىكرد ، و بارها تذكر مىداد كه حاكم نبايد از حدود غافل بماند . « 1 » و در همان كتاب از زرقان - يكى از شاگردان ابن ابى داود - كه بسيار او را دوست مىداشت روايت آمده كه او گفت : روزى ابن ابى داود از كاخ معتصم بر مىگشت ، ديدم كه افسرده و غمگين است ، پرسيدم علت اندوه تو چيست ؟ گفت : من امروز صحنه اى ديدم كه دوست مىداشتم بيست سال قبل مرده بودم ، و اين صحنه را نمىديدم مىگويد به دو گفتم مگر چه شده ؟ و براى چه آرزوى مرگ مىكنى ؟ گفت براى صحنه اى كه آن مرد سياه چهره يعنى ابو جعفر پسر على بن موسى الرضا ( ع ) امروز در حضور امير المؤمنين معتصم به وجود آورد ، مىگويد به او گفتم : چگونه بوده است آن جريان ؟ گفت سارقى عليه خود اقرار به سرقت كرده ، از خليفه درخواست كرد او را با اقامه حد پاك كند ، خليفه فقها را در مجلس خود گرد آورد ، در حالى كه ابو جعفر محمد بن على را نيز احضار كرده بود ، آن گاه از ما پرسيد كه دست دزد را از كجا بايد قطع كرد ؟ مىگويد : از ميان آن جمع من گفتم بايد از مچ دست قطع شود ، به دليل اينكه خداى تعالى در مساله تيمم فرموده : « فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَأَيْدِيكُمْ » و ما مىدانيم كه در تيمم حد دست همان مچ دست است ، عده اى از فقهاى حاضر نيز در اين فتوا با من اتفاق كردند . عده اى ديگر گفتند : نه ، اين درست نيست بلكه بايد از مرفق قطع شود خليفه پرسيد : دليل بر اين فتوا چيست ؟ گفتند : دليلش اين است كه خداى تعالى در مساله وضو حد دست را مرفق قرار داده و فرموده : « وَأَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرافِقِ » . ابن ابى داود آن گاه گفت : خليفه رو كرد به محمد بن على و گفت : تو در اين مساله چه نظر مىدهى اى أبا جعفر ؟ محمد بن على در پاسخ گفت : اى امير المؤمنين اين آقايان سخن گفتند - يعنى جواب سؤال تو را دادند - خليفه گفت سخنان آنها را واگذار ، مىخواهم بدانم
--> ( 1 ) تفسير عياشى ج 1 ص 318 ح 104 .