السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
522
تفسير الميزان ( فارسي )
هبت اللَّه نام بگذار و آدم چنين كرد . « 1 » مؤلف : اين روايت معتدلترين روايات وارده در اين قصه و ملحقات آن است و با اينكه معتدلترين آنها است مع ذلك متن آن خالى از اضطراب نيست ، براى اينكه از ظاهرش برمىگزيند آيد كه قابيل نخست هابيل را تهديد به قتل كرده ، و آن گاه در حيرت شده كه چگونه او را به قتل برساند ، و اين دو جمله با هم نمىسازند ، زيرا معقول نيست كسى خصم خود را تهديد به كشتن بكند ولى نداند كه چگونه بكشد ، مگر آنكه بگوئيم تحيرش در انتخاب آلت و سبب قتل بوده ، و نمىدانسته است از ميان ابزار قتل ، كدام را انتخاب كند سر انجام ابليس - كه لعنت خدا بر او باد - او را راهنمايى كرد كه با سنگ بر سر برادرش كوفته و به قتلش برساند و در اين باب روايات ديگرى از طرق شيعه و اهل سنت نقل شده كه مضمون آنها قريب به مضمون اين روايت است . اين را هم بايد دانست كه در اين قصه روايات بسيارى هست كه مضمون آنها اختلاف عجيبى با هم دارد و عجيبترين آن روايتى است كه مىگويد : « خداى تعالى گوسفند هابيل را چهل سال در بهشت نگه داشت تا در زمان قربان شدن اسماعيل ، آن را فداى اسماعيل كرد ، و به نزد ابراهيم فرستاد ، تا به جاى فرزند ، آن را ذبح كند » . « 2 » روايت شگفتآور ديگر اينكه مىگويد : « هابيل خود را در اختيار قابيل قرار داد تا او را به قتل برساند و به هيچ وجه حاضر نشد دست به سوى برادر خود دراز كند » ! « 3 » و اين نيز يكى از آن روايات تعجب انگيز است كه مىگويد : از روزى كه قابيل برادرش هابيل را كشت ، خداوند تبارك و تعالى يك پاى قابيل را تا روز قيامت به رانش بست و صورتش را به طرف راست قرار داد تا به هر طرف كه مىرود ، صورتش ( مانند گل آفتابگردان ) به طرف راست بچرخد و در زمستانها فضايى يخى - و به اصطلاح امروزى چند درجه زير صفر - و در تابستان فضايى آتشين بر او مسلط كرد ، و هفت فرشته را مامور بر شكنجه دادن او كرد تا اينكه اگر يكى از آن ملكها رفت ديگرى به جايش بيايد ! « 4 » و روايت ديگر اينكه خداوند قابيل را در جزيره اى از جزائر اقيانوس به پاها و واژگونه آويزان نموده و به همان حال تا روز قيامت معلق بوده و در عذاب خواهد ماند . و اين هم روايت تعجب انگيز ديگر كه مىگويد : قابيل پسر آدم با موى دو
--> ( 1 ) تفسير قمى ج 1 ص 166 - 165 . ( 2 ) در المنثور ج 2 ص 273 . ( 3 ) تفسير القرطبى ج 3 ص 133 . ( 4 ) در المنثور ج 2 ص 273 .