السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
480
تفسير الميزان ( فارسي )
داراى خادم و مركب سوارى و داراى همسر مىشد او را ملك مىناميدند . « 1 » و در همان كتاب آمده كه ابو داود در روايات مرسل خود - كه يك جا جمع نموده و نامش را مراسيل نهاده - از زيد بن اسلم روايت كرده كه در تفسير * ( « وَجَعَلَكُمْ مُلُوكاً » ) * گفته است : رسول خدا ( ص ) فرموده : منظور از اين « ملك » ، همسر ، مسكن و خادم است . « 2 » مؤلف : الدر المنثور به جز اين دو روايت رواياتى ديگر در اين معنا نقل كرده « 3 » ولى چيزى كه هست آيه شريفه با در نظر گرفتن سياق آن با اين گونه تفسير سازش ندارد ، براى اينكه هر چند ممكن است بنى اسرائيل چنين رسمى و اصطلاحى داشته باشند ، اما چيزى كه هست اين معنا بديهى است كه همه افراد بنى اسرائيل كه عده كثيرى از آنان خدمت كار بودند چنين وضعى نداشتند ، يعنى همه آنها داراى خانه و زن و خادم نبودند و كسانى كه چنين وضعى داشتند بعضى از بنى اسرائيل بودند نه همه آنان ، در حالى كه آيه شريفه بطور كلى بنى اسرائيل را ملوك خوانده ، از سوى ديگر اگر معناى ملوك اين باشد اختصاصى به بنى اسرائيل ندارد ، همه امتها و اقوام چنين بوده و چنين هستند كه بعضى از آنها داراى خانه و زن و خادمند ، داشتن زن و خانه و خادم يك عادت جاريه در ميان همه امتها است ، هيچ امتى در دنيا وجود نداشته و ندارد كه در آن چنين افرادى نباشد ، پس مساله ، اختصاص به بنى اسرائيل ندارد ، تا خداى تعالى بر سر آنان منت بگذارد كه خدا شما را داراى خانه و زن و فرزند و خادم كرده ، ولى در اينكه آيه در مقام منت نهادن است هيچ حرفى نيست . و شايد همين اشكال باعث شده كه بعضى از صاحبان اين نظريه متوجه آن شده و در توجيه بعضى از روايات نظير روايتى كه از قتاده نقل شده بگويند : البته همه امتها زن و خانه و خادم دارند ولى بنى اسرائيل اولين قومى بودند كه خدمتكار گرفتند اما تاريخ اين سخن را تاييد نمىكند . و در كتاب امالى شيخ مفيد ( رحمة اللَّه عليه ) روايتى با ذكر سند از ابى حمزه از امام باقر ( ع ) آمده كه فرموده : بعد از آنكه موسى بنى اسرائيل را تا نزديكىهاى سرزمين مقدس آورد ، به ايشان دستور داد كه به اين سرزمين درآئيد : * ( « ادْخُلُوا الأَرْضَ الْمُقَدَّسَةَ الَّتِي كَتَبَ اللَّه لَكُمْ ، وَلا تَرْتَدُّوا عَلى أَدْبارِكُمْ فَتَنْقَلِبُوا خاسِرِينَ » ) * ، و با اينكه خداى تعالى براى
--> ( 1 ) در المنثور ج 2 ص 270 - 269 . ( 2 و 3 ) در المنثور ج 2 ص 270 .