السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )

11

تفسير الميزان ( فارسي )

مىگيرد سرايت داد ، آنچه از اين امور با غرض اجتماع يعنى سعادت زندگى بشر و يا بهره مندى انسانها از زندگى سازگار است ، زيبا ، خوب و پسنديده خواند و آنچه با اين غرض سازگار نباشد ، زشت ، بد و ناپسند ناميد ، عدل و احسان را به كسى كه مستحق احسان باشد و تعليم و تربيت و خير خواهى و معانى ديگر از اين قبيل را حسنه و زيبا خواند و ظلم و دشمنى و امثال آن را سيئه و زشت ناميد : براى اينكه دسته اول با سعادت واقعى بشر و يا بهره مندى كامل او از زندگيش در ظرف اجتماع سازگار و دسته دوم ناسازگار بود . و اين قسم از حسن و زيبايى و مقابل آن يعنى قبح و بدى ، تابع آن فعلى است كه متصف به يكى از اين دو صفت است ، تا ببينى فعل چه مقدار با غرض اجتماع سازگار و يا چه مقدار ناسازگار است : بعضى از افعال حسن و خوبيش دائمى و ثابت است ، چون هميشه با غرض اجتماع سازگار است ، مانند عدل ، و يا قبح و بديش دائمى و ثابت است چون ظلم . بعضى ديگر از افعال ، حسن و قبحش دائمى نيست ، بلكه به حسب اختلاف احوال و اوقات و مكانها و مجتمعات مختلف مىشود مانند : خنده و مزاح كه نزد دوستان همقطار خوب و نزد بزرگان بد است ، در مجالس سرور و جشنها خوب و در مجالس ماتم و عزا و مساجد و معابد زشت است و زنا و ميخوارگى كه در مجتمع غربى خوب و در مجتمع اسلامى زشت است . پس با اين بيان روشن شد كه نبايد به سخن آن كسى گوش داد كه مىگويد : حسن و قبح كلى و دائمى نيست و همواره در تغيير و دگرگونى است ، زيرا اين گوينده مفهوم را با مصداق خلط كرده ، در مقام استدلال براى گفته خود گفته است : عدل و ظلم ( كه از روشنترين مصاديق حسن و قبح است ) ، خوبى و بدى آنها دائمى نيست ، زيرا مىبينيم اجراى پاره اى از مقررات اجتماعى در يك امت عدل شمرده مىشود و در امتى ديگر ظلم به حساب مىآيد ، مثلا شلاق زدن به مرد و زن زناكار در مجتمع اسلامى « عدل » است و در بين غربىها « ظلم » مىباشد و مانند صدها مثال ديگر . پس از اين جا مىفهميم هيچ عنوانى نيست كه در همه احوال و اوقات و مجتمعات عدل و عنوانى ديگر به همين كليت ظلم باشد . بيان نادرستى اين سخن اين است كه گفتيم : گوينده آن بين مفهوم و مصداق خلط كرده و نفهميده كه در مثالى كه آورده غربىها نيز عدل را خوب و ظلم را بد مىدانند ، چيزى كه هست تازيانه زدن به زناكار را مصداق ظلم مىدانند و كسى كه مثل اين گوينده ، فرق ميان « مفهوم » و « مصداق » را تشخيص ندهد ، ما نيز با او بحثى نداريم . آرى انسان بر حسب تحول