السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
658
تفسير الميزان ( فارسي )
كالاها را با آن معين و نسبت اشياء به يكديگر را نيز با همان معيار معلوم كنند . ليكن كار به اينجا خاتمه نمىيافت ، براى اينكه لازم بود مقياسهاى مختلفى براى هر كالايى نيز معين كنند ، مثلا واحدى براى طول از قبيل ذرع و متر و امثال آن ، و واحدى براى حجم چون كيل و ليتر و امثال آن ، و واحدى براى سنگينى چون من و كيلو و تن و خروار و نخود و امثال آن ، درست كند ، در اين هنگام است كه تمامى نسبتها معلوم مىشود ، و اشتباهى باقى نمىماند و معلوم شد كه مثلا يك قيراط از الماس برابر چهار دينار از طلا و فلان مقدار از آرد گندم يا ميوه يا چيز ديگر است ، و يك من گندم برابر مثلا ده دينار پول يا فلان مقدار شكر و فلان مقدار از چيز ديگر است ، و روشن شد كه قيراطى از الماس برابر است با چهل من آرد ، و همچنين معلوم شد كه هر چيزى برابر چه مقدار از چيز ديگر است . بشر بعد از اين مراحل علاوه بر طلا و نقره پولهايى ديگر از مس و برنز و اسكناس و تمبر درست كرد ، كه شرح مفصل آن را كتابهاى اقتصاد شرح داده ، و بعد از اين مرحله كار ديگرى صورت گرفت ، و آن اين بود كه ( چون مردم نمىتوانستند كالاى خود را به راه دور برده ، و آنچه را كه مىخواهند ، از راهى دور تهيه كنند ) به ناچار راههايى براى كسب و تجارت باز شد ، و هر كاسب يا تاجرى مخصوص تهيه كالايى شد ، تا آن را با نوعى ديگر مبادله و معاوضه كند ، و از اين راه سودى به دست آورد ، و اين سود نوعى زيادى است كه در قبال آنچه مىدهد مىگيرد . اين اعمال و رفتارى بود كه انسان براى رفع حوائج زندگى خود پيش گرفته ، و در آخر ، مساله به اينجا منجر شد كه به دست آوردن نيازهاى زندگى دائر مدار پول باشد ، و به نظر چنين رسيد كه هر كس پول چيزى را دارد گويا ، خود آن را دارد ( و خلاصه هدف و وسيله به يكديگر مشتبه شد ) و مردم چنين پنداشتند كه پول همه چيز است ، چون وقتى پول باشد همه چيز هست ، و اگر آدمى به پول دست يابد به همه چيز دست يافته ، و هر چيزى را كه مورد حاجت و يا لذت باشد مىتواند تهيه كند ، و چه بسا كه پول را هم كالا حساب كردند و پول دادن و پول گرفتن را نوعى كاسبى به حساب آوردند ، و دارنده اين شغل را صراف ناميدند . از آنچه گذشت روشن شد كه اصل معامله و معاوضه نخست بر اين قرار گرفته بود كه متاعى را كه مورد حاجت نيست با متاعى ديگر كه مورد حاجت است معاوضه كنند ، و سپس به اينجا كشيده شد كه متاعى را با پول معاوضه كنند نه به ملاك احتياج ، بلكه به ملاك كاسبى و بهره گيرى ، و اين مغايرت و اختلاف ميان آنچه مىدهند با آنچه مىگيرند ، اصلى است كه حيات جامعه بر آن استوار است . و اما دادن يك جنس و عينا همان را گرفتن ، اگر بدون زيادى باشد چه بسا عقلا آن را