السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )

336

تفسير الميزان ( فارسي )

كه ، روحى را كه معتقد است در هر جاندارى هست نخست به قلب جاندار متعلق شده ، هر چند كه از قلب به تمامى اعضاى زنده نيز سرايت كرده ، و نيز يقين كرد ، كه آثار و خواص روحى و روانى چون احساسات وجدانى يعنى شعور و اراده و حب و بغض و رجاء و خوف و امثال اينها ، همه مربوط به قلب است ، به همين عنايت كه قلب اولين عضوى است كه روح بدان متعلق شده است . و اين باعث نميشود كه ما هر يك از اعضا را مبدأ فعل مخصوص به خودش ندانيم ، چون هيچ منافاتى بين اين و آن نيست ، در عين اينكه قلب را مبدأ حيات مىدانيم ، دماغ را هم مبدأ فكر ، و چشم را وسيله ديدن ، و گوش را ابزار شنيدن ، و شش را آلت تنفس ، و هر عضو ديگر را منشا عمل خاص به خودش مىدانيم ، چون همه اعضا ( و حتى خود قلب ) به منزله آلت و ابزارى است براى انجام كارى كه به وساطت آن آلت محتاج است . و چه بسا كه تجربه هاى مكرر علمى هم اين نظريه را تاييد كند ، چون بارها اين آزمايش را در مرغان انجام داده‌اند كه در يك عمل جراحى دماغ ( مغز سر ) مرغ را بيرون آورده‌اند ، و ديده‌اند كه حيوان هم چنان زنده است ليكن ، هيچگونه درك و شعور و تشخيصى ندارد ، ( حتى نمىفهمد كه گرسنه و يا تشنه است ، و نميداند كه آب رفع تشنگى و دانه رفع گرسنگى مىكند ، و اينكه اين دانه و آن سنگريزه است ) ، و چون مواد غذايى به او نمىرسد قلبش از ضربان مىايستد و مىميرد و همچنين چه بسا بتوان اين نظريه را از اين راه تاييد كرد كه تا كنون بحثهاى علمى طبيعى نتوانسته و موفق نشده مركزى را در بدن كشف كند كه تمامى دستوراتى كه در بدن به وسيله اعضا انجام مىشود از آن مركز صادر بشود ، و اعضاى مختلف بدن همه مطيع فرمان آن باشند ، ولى وجود چنين مصدر و مركزى برايش مسلم شده است ، زيرا مىبينيد كه اعضاى مختلف بدن با اينكه بسيار زياد و بسيار مختلف است ، هم خودشان اختلاف دارند و ساختمانشان متفاوت است ، و هم اثر و كارشان و عملكردشان مختلف است ، در عين حال همه در تحت يك لوا ، و مطيع يك مركز فرماندهى ، و داراى وحدتى حقيقى هستند . و نبايد گمان كرد كه اگر بشر نتوانسته به وجود چنين مركز فرماندهىاى پىببرد ، براى اين بوده كه از اهميت و حساسيت دماغ و ادراكات آن غافل بوده است ، ( و تمدن امروز تا حدى به اسرار آن پى برده ، در نتيجه نمىتواند مركز احساسات وجدانى از قبيل شعور و اراده و حب و بغض و خوف و رجا و امثال آن را قلب بداند ) . زيرا بشر همانطور كه به اهميت قلب پى برده بود ، به اهميت سر ، كه جايگاه دماغ