السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
40
تفسير الميزان ( فارسي )
و عبوديت ميان بندگان و موالى آنان تنها در برابر آن چيزى صحيح است كه موالى از عبيد خود مالكند ، هر مولايى از عبد خود بان مقدار اطاعت و انقياد و بندگى استحقاق دارد ، كه از شئون بنده اش مالك است ، و اما آن شئونى را كه از او مالك نيست ، و اصلا قابليت ملك ندارد ، نمىتواند در برابر آنها از بنده خود مطالبه بندگى كند ، مثلا اگر بنده اش پسر زيد است ، نمىتواند از او بخواهد كه پسر عمرو شود ، و يا اگر بلندقامت است ، از او بخواهد كه كوتاه شود ، اين گونه امور ، متعلق عبادت و عبوديت قرار نمىگيرد . اين وضع عبوديت عبيد در برابر موالى عرفى است ، و اما عبوديت بندگان نسبت به پروردگار متعال ، وضع ديگرى دارد ، چون مالكيت خدا نسبت به بندگان وضع عليحده اى دارد ، براى اينكه مولاى عرفى يك چيز از بنده خود را مالك بود ، و صد چيز ديگرش را مالك نبود ، ولى خداى تعالى مالكيتش نسبت به بندگان على الاطلاق است ، و مشوب با مالكيت غير نيست ، و بنده او در مملوكيت او تبعيض بر نميدارد ، كه مثلا نصف او ملك خدا ، و نصف ديگرش ملك غير خدا باشد ، و يا پاره اى تصرفات در بنده براى خدا جائز باشد ، و پاره اى تصرفات ديگر جائز نباشد . هم چنان كه در عبيد و موالى عرفى چنين است ، پاره اى از شئون عبد ( كه همان كارهاى اختيارى او است ) ، مملوك ما مىشود ، و مىتوانيم به او فرمان دهيم ، كه مثلا باغچه ما را بيل بزند ، ولى پاره اى شئون ديگرش ( كه همان افعال غير اختيارى او از قبيل بلندى و كوتاهى او است ) مملوك ما قرار نمىگيرد ، و نيز پاره اى تصرفات ما در او جائز است ، كه گفتيم فلان كار مشروع ما را انجام دهد ، و پاره اى ديگر ( مانند كشتن بدون جرم آنان ) براى ما جائز نيست . پس خداى تعالى مالك على الاطلاق و بدون قيد و شرطها است ، و ما و همه مخلوقات مملوك على الاطلاق ، و بدون قيد و شرط اوئيم ، پس در اينجا دو نوع انحصار هست ، يكى اينكه رب تنها و منحصر در مالكيت است ، و دوم اينكه عبد تنها و منحصرا عبد است ، و جز عبوديت چيزى ندارد ، و اين آن معنايى است كه جمله : ( * ( إِيَّاكَ نَعْبُدُ ) * . . . ) بر آن دلالت دارد ، چون از يك سو مفعول را مقدم داشته ، و نفرموده ( نعبدك ، مىپرستيمت ) بلكه فرموده : تو را مىپرستيم يعنى غير تو را نمىپرستيم و از سوى ديگر قيد و شرطى براى عبادت نياورده ، و آن را مطلق ذكر كرده ، در نتيجه معنايش اين مىشود كه ما به غير از بندگى تو شانى نداريم ، پس تو غير از پرستيده شدن شانى ندارى ، و من غير از پرستيدنت كارى ندارم . نكته ديگر اينكه ملك از آنجا كه ( به بيان گذشته ) قوام هستيش به مالك است ، ديگر تصور