السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
563
تفسير الميزان ( فارسي )
مطرح است و نه رذيلتى ، نه ستايش مردم و نه بارك اللَّه ايشان و نه ياد خيرشان ، نه توجهى به دنيا دارد و نه به آخرت ، نه بهشتى در نظر دارد و نه دوزخى ، و روز به روز ذلت عبوديتش و دليل محبتش بيشتر مىشود . روت لى احاديث الغرام صبابة باسنادها عن جيرة العلم الفرد و حدثنى مر النسيم عن الصبا عن الدوح عن وادى الغضا عن ربى نجد عن الدمع عن عينى القريح عن الحوى عن الحزن عن قلبى الجريح عن الوجد بان غرامى و الهوى قد تحالفا على تلفى حتى اوسد فى لحدى « 1 » و اين بيانش كه ما در اينجا آورديم هر چند اختصار را در آن ترجيح داديم و ليكن اگر در همين اختصار نيك دقت و تامل بخرج دهى ، خواهى ديد كه در عين كوتاهيش در رساندن مطلوب كافى است ، و نيز روشن گرديد كه در مسلك سوم پاى فضيلت و رذيلت به ميان نمىآيد و غرضها كه همان فضائل انسانى باشد ، به يك غرض مبدل مىشود و آن عبارت است از وجه خدا ، و اى بسا كه در پاره اى موارد ، نظريه اين مسلك با آن دو مسلك ديگر مختلف شود ، به اين معنا كه آنچه در نظرهاى ديگر فضيلت شمرده شود ، در اين نظريه و مسلك رذيله شود و به عكس . در اينجا بقيه اى باقى ماند كه تذكرش لازم است و آن اين است كه در فن اخلاق يك نظريه ديگر هست كه با نظريه هاى ديگر فرق دارد ، و اى بسا بشود آن را مسلك چهارم شمرد ، و آن اين است كه براى فن اخلاق هيچ اصل ثابتى نيست ، چون اخلاق هم از نظر اصول و هم فروع در اجتماعات و تمدنهاى مختلف اختلاف مىپذيرد و آن طور نيست كه هر چه در يك جا خوب و فضيلت بود ، همه جا خوب و فضيلت باشد ، و هر چه در يك جا بد و رذيله بود ، همه جا بد و رذيله باشد ، چون اصولا تشخيص ملتها در حسن و قبح اشياء مختلف است ، بعضى ادعا كردهاند اين نظريه نتيجه نظريه معروف به تحول و تكامل در ماده است . و در توضيحش گفتهاند : اجتماع انسانى خود مولود احتياجات وجود او است ، احتياجاتى كه ميخواهد آن را بر طرف كند و در بر طرف كردنش نيازمند به تشكيل اجتماع مىشود ، بطورى كه بقاء وجود فرد و اشخاص ، منوط به اين تشكيل مىگردد ، و چون طبيعت محكوم قانون تحول و تكامل است ، قهرا اجتماع هم فى نفسه محكوم اين قانون خواهد بود .
--> 1 - يك عشق سطحى اسرار عشق سوزان را برايم حديث كرد و سند خود را به همسايگان آن كوه بلند تنها نسبت داد . سند ديگر حديث چنين است ، عبور نسيم روايت كرد از باد صبا ، از باغها ، از وادى غضا ، ( واقع در نجد ) ، از بلنديهاى نجد . از اشك ، از ديدگان زخمى من ، از شور عشق ، از اندوه ، از قلب جريحه دارم ، از وجد . و متن حديث اين است كه : شور عشقم و دلدادگيم با هم سوگند خوردهاند : كه مرا تلف كنند ، تا در قبر سر ببالين لحد بگذارم .