السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
16
تفسير الميزان ( فارسي )
معناى ماديش به ذهنمان مىرسد . لكن بايد اين را هم بدانيم كه اگر ما الفاظ را وضع كرديم ، براى آن چيزى وضع كرديم كه فلان فائده را بما مىدهد ، حالا اگر آن چيز شكل و قيافه اش تغيير كرد ، ما دام كه آن فائده را مىدهد ، باز لفظ نام برده ، نام آن چيز هست ، توضيح اينكه : اشيايى كه ما براى هر يك نامى نهادهايم از آنجا كه مادى هستند ، محكوم به تغير و تبدلند ، چون حوائج آدمى رو به تبدل است ، و روز به روز تكامل مىيابد ، مثلا كلمه چراغ را ما در اولين روزى كه به زبان جارى كرديم ، بعنوان نام يك ظرفى بود ، كه روغن در آن مىريختيم ، و فتيله اى در آن روغن مىانداختيم ، و لبه فتيله را از لبه ظرف بيرون گذاشته ، روشن مىكرديم ، تا در شبهاى تاريك پيش پاى ما را روشن كند ، و هر وقت كلمه ( چراغ ) به زبان مىآورديم شنونده چنين چيزى از آن مىفهميد ، ولى روز بروز در اثر پيشرفت ما ، چراغ هم پيشرفت كرد ، و تغيير شكل داد ، تا امروز كه به صورت چراغ برق در آمد ، به صورتى كه از اجزاء چراغ اوليه ما ، هيچ چيز در آن وجود ندارد ، نه ظرف سفالى آن هست ، نه روغنش ، و نه فتيله اش ، ولى در عين حال باز به لامپ مىگوييم چراغ ، براى چه ؟ براى اينكه از لامپ همان فائده را مىبريم كه از پيه سوز سابق مىبرديم . و همچنين كلمه ميزان يا ترازو ، كه در اولين روزى كه آن را به زبان آورديم ، طبق قرار قبلى براى ، اين آن را وضع كرديم ، كه شنونده از آن چيزى را بفهمد كه كالا و اجناس ما بوسيله آن سنجيده مىشود ، ولى امروز آلاتى درست كردهايم ، كه با آن حرارت ، و برودت ، را هم مىسنجيم ، پس اين هم ميزان هست ، چيزى كه هست ميزان الحرارة است ، و همچنين كلمه سلاح كه در روز اول چوب و چماق بود ، بعدا شمشير و گرز شد ، و امروز توپ و تفنگ شده است . پس بنا بر اين هر چند كه مسماى نامها تغيير كرده ، به حدى كه از اجزاء سابقش نه ذاتى مانده ، و نه صفاتى ، و لكن نامها هم چنان باقى مانده است ، و اين نيست مگر بخاطر اينكه منظور روز اول ما از نامگذارى ، فائده و غرضى بود كه از مسماها عايد ما مىشد ، نه شكل و صورت آنها ، و ما دام كه آن فائده و آن غرض حاصل است ، اسم هم بر آن صادق است ، در نتيجه ما دام كه غرض سنجش ، و نورگيرى ، و دفاع ، و غيره باقى است نام ميزان ، و چراغ ، و اسلحه ، نيز باقى است . بنا بر اين بايد توجه داشته باشيم ، كه ملاك و مدار در صادق بودن يك اسم ، و صادق نبودن آن ، موجود بودن غرض ، و غايت ، و موجود نبودن آنست ، و نبايد نسبت به لفظ اسم جمود به خرج داده ، و آن را نام يك صورت بدانيم ، و تا قيامت هر وقت چراغ مىگوييم ، باز همان پيه سوز را اراده كنيم اما متاسفانه انس و عادت نميگذارد ما اين توجه را داشته باشيم ، و همين باعث شده كه