السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
358
تفسير الميزان ( فارسي )
زنهار ميدادند كه ما فتنه و وسيله آزمايش شمائيم ، مبادا با به كار بردن نابجاى اين علم كفر بورزيد ، ولى جمعى از مردم با استعمال آن كافر شدند ، و با عمل كردن بر خلاف آنچه دستور داشتند كافر شدند چون ميانه مرد و زنش جدايى مىانداختند ، كه خداى تعالى در باره آن فرموده : * ( ( وَما هُمْ بِضارِّينَ بِه مِنْ أَحَدٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّه ) ) * . « 1 » و در تفسير الدر المنثور ابن جرير از ابن عباس روايت كرده كه گفت : حضرت سليمان هر وقت ميخواست مستراح برود ، و يا كار ديگرى انجام دهد ، انگشترش را به همسرش جراده مىسپرد ، روزى شيطان به صورت سليمان نزد جراده آمد ، و گفت انگشترم را بده ، او هم داد ، همين كه انگشتر را بدست خود كرد ، تمامى شيطانهاى انسى و جنى نزدش حاضر شدند . « 2 » از سوى ديگر سليمان نزد همسرش آمد ، گفت : انگشترم را بياور ، جراده گفت : تو سليمان نيستى ، و دروغ مىگويى سليمان فهميد كه بلائى متوجهش شده ، در آن ايام شيطانها آزادانه به كار خود مشغول شدند ، و كتابهايى از سحر و كفر بنوشتند ، و آنها را در زير تخت سليمان دفن كردند ، و سپس در موقع مناسب آن را در آورده بر مردم بخواندند ، و چنين وانمود كردند : كه اين كتابها را سليمان در زير تخت خود دفن كرده ، و بخاطر همين كتابها كه در زير تخت خود داشته بر تمام مردم مسلط شده است ، مردم از سليمان بيزار شده ، و يا او را كافر خواندند ، اين شبهه هم چنان در ميان مردم شايع بود ، تا آنكه خداى تعالى محمد ( ص ) را مبعوث كرد ، و آيه : * ( ( وَما كَفَرَ سُلَيْمانُ وَلكِنَّ الشَّياطِينَ كَفَرُوا ) ) * نازل گرديد . مؤلف : اين قصه در روايات ديگر نيز آمده ، قصه ايست طولانى ، و از جمله قصه هاى وارده در لغزشهاى انبياء است ، و در ضمن آنها نقل مىشود . و نيز در تفسير الدر المنثور است كه سعيد بن جرير ، و خطيب ، در تاريخش از نافع روايت كرده كه گفت ، من با پسر عمر مسافرتى رفتيم : همين كه اواخر شب شد ، به من گفت اى نافع ، نگاه كن ببين ستاره سرخ طلوع كرده ؟ گفتم : نه بار ديگر پرسيد و بگمانم بار ديگر نيز پرسيد ، تا آنكه گفتم : بله طلوع كرد ، گفت خوش قدم نباشد ، و خلاصه نه يادش بخير و نه جايش خالى ، گفتم : سبحان اللَّه ستاره ايست در تحت اطاعت خدا ، و گوش بفرمان او ، چطور مىگويى نه يادش بخير و نه جايش خالى ؟ گفت من جز آنچه از رسول خدا ( ص ) شنيدهام نگفتم رسول خدا ( ص ) فرمود : ملائكه بپروردگار متعال عرضه داشتند : چرا اينقدر در برابر خطايا و گناهان بنى آدم صبر مىكنى ؟ فرمود : من آنها را براى اينكه بيازمايم عافيت مىدهم ، عرضه داشتند : اگر ما بجاى آنها بوديم هرگز تو را
--> 1 - عيون اخبار الرضا ج 1 ص 271 حديث 2 2 - ج 1 ص 95