السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )

336

تفسير الميزان ( فارسي )

* ( ( قُلْ بِئْسَما يَأْمُرُكُمْ بِه إِيمانُكُمْ ) ) * الخ ، اين جمله بمنزله اخذ نتيجه از ايرادهايى است كه بايشان كرد ، از كشتن انبياء ، و كفر بموسى ، و استكبار در بلند شدن كوه طور باعلام نافرمانى ، كه علاوه بر نتيجه گيرى استهزاء بايشان نيز هست مىفرمايد : ( چه بد دستوراتى بشما ميدهد اين ايمان شما ، و عجب ايمانى است كه اثرش كشتن انبياء ، و كفر بموسى و غيره است ، مترجم ) بحث روايتى در تفسير عياشى از امام صادق ( ع ) روايت آورده كه در تفسير جمله : * ( ( وَلَمَّا جاءَهُمْ كِتابٌ مِنْ عِنْدِ اللَّه مُصَدِّقٌ ) ) * الخ ، فرمود يهوديان در كتب خود خوانده بودند كه محمد ( ص ) رسول خدا است ، و محل هجرتش ما بين دو كوه « عير » و « احد » است ، پس از بلاد خود كوچ كردند ، تا آن محل را پيدا كنند ، لا جرم بكوهى رسيدند كه آن را حداد مىگفتند ، با خود گفتند : لا بد اين همان « احد » است ، چون « حداد » و « احد » يكى است ، پس پيرامون آن كوه متفرق شدند بعض از آنان در « تيماء » ( بين خيبر و مدينه ) ، و بعض ديگر در « فدك » ، و بعضى در « خيبر » منزل گزيدند ، اين بود تا وقتى كه بعضى از يهوديان « تيماء » هوس كردند به ديدن بعضى از برادران خود بروند ، در همين بين مردى اعرابى از قبيله « قيس » مىگذشت ، شتران او را كرايه كردند ، او گفت : من شما را از ما بين « عير » و « احد » مىبرم ، گفتند : پس هر وقت بان محل رسيدى ، بما اطلاع بده . آن مرد اعرابى هم چنان مىرفت تا بوسط اراضى مدينه رسيد ، رو كرد به يهوديان و گفت : اين كوه عير است ، و اين هم كوه احد ، پس يهوديان پياده شدند و به او گفتند : ما به آرزويمان رسيديم ، و ديگر كارى بشتران تو نداريم ، از شتر پياده شده ، و شتران را به صاحبش دادند ، و گفتند : تو ميتوانى هر جا ميخواهى به روى ما در همين جا ميمانيم ، پس نامه اى به برادران يهود خود كه در خيبر و فدك منزل گرفته بودند نوشتند ، كه ما بان نقطه اى كه ما بين عير و احد است رسيديم ، شما هم نزد ما بيائيد ، يهوديان خيبر در پاسخ نوشتند ما در اينجا خانه ساخته‌ايم ، و آب و ملك و اموالى بدست آورده‌ايم ، نميتوانيم اينها را رها نموده نزديك شما منزل كنيم ، ولى هر وقت آن پيامبر موعود مبعوث شد ، به شتاب نزد شما خواهيم آمد . اين عده از يهوديان كه در مدينه يعنى ميان عير و احد منزل كردند ، اموال بسيارى كسب كردند ، « تبع » از بسيارى مال آنان خبردار شد و بجنگ با آنان برخاست ، يهوديان متحصن شدند ، تبع ايشان را محاصره كرد ، و در آخر بايشان امان داد ، پس بر او در آمدند ، تبع بايشان گفت : مىخواهم در اين سرزمين بمانم ، براى اينكه مرا خيلى معطل كرديد ، گفتند تو نميتوانى در اينجا بمانى براى