السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
155
تفسير الميزان ( فارسي )
نتيجه همين فعل مورد بحث ما بالنسبه باراده ازلى الهى ضرورى ، و واجب الوجود است ، و در عين حال بالنسبه باراده خود فاعل ، ممكن الوجود ، و اختيارى است . پس اراده فاعل نام برده در طول اراده خداست ، نه در عرض آن ، تا با هم جمع نشوند ، و آن وقت بگويى : اگر اراده الهى تاثير كند ، اراده انسانى بى اثر و باطل مىشود ، و به همين بهانه جبرى مذهب شوى . پس معلوم شد خطاى جبرى مذهبان از كجا ناشى شده ، از اينجا كه نتوانستند تشخيص دهند ، كه اراده الهى چگونه بافعال بندگان تعلق گرفته ، و نيز نتوانستند ميان دو اراده طولى ، با دو اراده عرضى فرق بگذارند ، و نتيجه اين اشتباهشان اين شده كه بگويند : بخاطر اراده ازلى خدا ، اراده بنده از اثر افتاده . و اما معتزله ، هر چند كه با جبرى مذهبان در مسئله اختيارى بودن افعال بندگان ، و ساير لوازم آن ، مخالفت كردهاند ، اما در راه اثبات اختيار ، آن قدر تند رفتهاند ، كه از آن طرف افتادهاند ، در نتيجه مرتكب اشتباهى شدهاند كه هيچ دست كم از اشتباه آنان نيست . و آن اين است كه اول در برابر جبريها تسليم شدهاند ، كه اگر اراده ازليه خدا به افعال بندگان تعلق بگيرد ، ديگر اختيارى باقى نمىماند ، اين را از جبريها قبول كردهاند ، ولى براى اينكه اصرار داشتهاند بر اينكه مختار بودن بندگان را اثبات كنند ، ناگزير گفتهاند : از اينجا مىفهميم ، كه افعال بندگان مورد اراده ازليه خدا نيست ، و ناگزير شدهاند براى افعال انسانها ، خالقى ديگر قائل شوند ، و آن خود انسانهايند ، و خلاصه ناگزير شدهاند بگويند : تمامى موجودات خالقى دارند ، بنام خدا ، ولى افعال انسانها خالق ديگرى دارد ، و آن خود انسان است . غافل از اينكه اينهم نوعى ثنويت ، و دو خدايى است ، علاوه بر اين به محذورهايى دچار شدهاند كه بسيار بزرگتر از محذور جبريها است ، هم چنان كه امام ع فرموده : بى چاره قدرىها خواستند باصطلاح ، خدا را به عدالت توصيف كنند ، در عوض قدرت و سلطنت خدا را منكر شدند . و اگر بخواهيم براى روشن شدن اين بحث مثالى بياوريم ، بايد يكى از موالى عرفى را در نظر بگيريم ، كه يكى از بندگان و بردگان خود را انتخاب نموده ، دخترش را براى مدتى به عقد او در مىآورد ، آن گاه از اموال خود حصه اى به او اختصاص ميدهد ، خانه اى ، و اثاث خانه اى ، و سرمايه اى ، و امثال آن ، از همه آن چيزهايى كه مورد احتياج يك خانواده است . در اين مثال اگر بگوئيم : اين برده مالك چيزى نيست ، چون مالكيت با بردگى متناقض است ، و او نه تنها هر چه دارد ، بلكه خودش نيز ملك مولايش است ، همان اشتباهى را مرتكب