السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )

76

تفسير الميزان ( فارسي )

بجايى مراجعه كنند ، كه در محسوسات و ديدنيها ايراد شده ، پس اگر صرف خطاء در بابى از ابواب علم ، باعث شود كه ما از آن علم سد باب نموده ، و به كلى از درجه اعتبار ساقطش بدانيم ، بايد در علوم حسى نيز اعتمادمان سلب شده ، و به كلى درب علوم حسى را هم تخته كنيم . سوم اينكه در علوم حسى نيز تشخيص ميان خطا و صواب مطالب ، با حس و تجربه نيست ، و در آنجا نيز مانند علوم عقلى تشخيص با عقل و قواعد عقلى است ، و مسئله حس و تجربه تنها يكى از مقدمات برهان است ، توضيح اينكه مثلا وقتى با حس خود خاصيت فلفل را درك كنيم ، و تشخيص دهيم كه در ذائقه چه اثرى دارد ، و آن گاه اين حس خود را با تجربه تكرار كرديم ، تازه مقدمات يك قياس برهانى براى ما فراهم شده ، و آن قياس بدين شكل است : اين تندى مخصوص براى فلفل دائمى و يا غالبى است ، و اگر اثر چيز ديگرى ميبود براى فلفل دائمى يا غالبى نميشد ولى دائمى و غالبى است ، و اين برهان بطورى كه ملاحظه مىفرمائيد همه مقدماتش عقلى و غير حسى است ، و در هيچيك آنها پاى تجربه در ميان نيامده . چهارم اينكه تمامى علوم حسى در باب عمل با تجربه تاييد ميشوند ، و اما خود تجربه اثباتش با تجربه ديگر نيست ، و گر نه لازم مىآمد يك تجربه تا لا نهايت تجربه بخواهد ، بلكه علم به صحت تجربه از طريق عقل بدست مىآيد ، نه حس و تجربه ، پس اعتماد بر علوم حسى و تجربى بطور ناخودآگاه اعتماد بر علوم عقلى نيز هست . پنجم اينكه حس ، جز امور جزئى را كه هر لحظه در تغيير و تبديل است درك نمىكند ، در حالى كه علوم حتى علوم حسى و تجربى ، آنچه بدست ميدهند ، كليات است ، و اصلا جز براى بدست آوردن نتائج كلى به كار نمىروند ، و اين نتائج محسوس و مجرب نيستند ، مثلا علم تشريح از بدن انسان ، تنها اين معنا را درك مىكند ، كه مثلا قلب و كبد دارد ، و در اثر تكرار از اين مشاهده ، و ديدن اعضاى چند انسان ، يا كم و يا زياد ، همين دركهاى جزئى تكرار مىشود ، و اما حكم كلى هرگز نتيجه نميدهد ، يعنى اگر بنا باشد در اعتماد و اتكاء تنها به آنچه از حس و تجربه استفاده مىشود اكتفاء كنيم ، و اعتماد به عقليات را به كلى ترك كنيم ، ديگر ممكن نيست بادراكى كلى ، و فكرى نظرى ، و بحثى علمى ، دست يابيم ، پس همانطور كه در مسائل حسى كه سر و كار تنها با حس است ، ممكن است و بلكه لازم است كه به حس اعتماد نموده ، و درك آن را پذيرفت ، همچنين در مسائلى كه سر و كار با قوه عقل ، و نيروى فكر است ، بايد بدرك آن اعتماد نموده ، و آن را پذيرفت . و مرادمان از عقل آن مبدئى است كه اين تصديقهاى كلى ، و احكام عمومى بدان منتهى مىشود ، و جاى هيچ ترديد نيست ، كه با انسان چنين نيرويى هست ، يعنى نيرويى بنام عقل دارد ، كه ميتواند مبدء صدور احكام كلى باشد ، با اين حال چطور تصور دارد ، كه قلم صنع و تكوين چيزى را